صد من گندم
♟️صد من گندم
✒️غلامرضا طالبی
📔📔📔
شاعری در یک زمستان، مهمان یک ارباب زمینداری بود. پای کرسی نشسته بودند و شاعر ،شعری در وصف خان سرود. خان از شنیدن شعر در حضور سایر مهمانان خوشش آمد. بلافاصله یک حواله ی صد منی گندم ،حواله به مباشرش در موقع خرمن نوشت.
شاعر خوشحال شد و حواله را در جیب اش گذاشت. شاعر در فصل خرمن،نزد مباشر رفت و حواله صد من گندم را تقدیم کرد. مباشر که از اخلاق اربابش آگاه بود و می دانست که او گندم را دانه دانه می شمرد، تعجب کرد و به شاعر گفت؛ اجازه بده، بروم و از ارباب کسب تکلیف کنم.
شاعر گفت؛ عیبی ندارد.
مباشر حواله را نزد ارباب برد و کسب تکلیف کرد. ارباب گفت؛
در یک شب سرد زمستانی که آن شاعر مهمان سفره ی من بود،در حضور جمع، یک شعری خواند و من خوشم آمد. من هم آن حواله را نوشتم تا او خوشش بیاید. منظورم که دادن صد من گندم نبوده است!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 23:27 توسط غلامرضا طالبی
|