♟️داستان آرش

✒️ غلامرضا طالبی

🏹🏹🏹

بنجامین در سفرنامه خود، به یک مجلس مهمانی اشاره می کند که شبی او و کارکنان سفارت آمریکا مهمان ظهیرالدوله که داماد ناصرالدین شاه هم بوده ،می شوند و در آن مهمانی شام، ظهیرالدوله ،چند حکایت و داستان تعریف می کند که بنجامین آنها را در کتابش نقل کرده است، از آنجایی که اطلاعات بنجامین در مورد تاریخ ایران ، تقریبا کم بوده، دقت او در نقل بعضی شنیده ها هم می تواند نادقیق باشد. بهر حال چون داستان آرش را او در آن مهمانی شنیده و نگارش کرده است، نقل مجدد آن خالی از لطف نیست.

" قصه دیگری را که آن شب شنیدم تقریبا در تمام ایران معروفست و از پاره ای جهات، شبیه قصه ی خورشید است که نویسندگانی چون پروفسور ماکس مولر و پروفسور ولف درباره ی آن قلمفرسایی کرده اند.

قصه از این قرار است که روزی یک قهرمان تیراندازی‌ از ترکستان به ایران آمد که شهرت زیادی در قدرت بازو و نیرومندی داشت و ادعا کرد که هیچکس،در جهان نمی تواند تیری را از کمان به فاصله ی بیشتری از تیر او بیندازد و قهرمانان ایران، یارای مسابقه با او را در خود نمی دیدند و شاه ایران از این جهت خیلی ناراحت شده بود، زیرا پای حیثیت ایران در میان بود . تا آنکه پهلوانی از جنوب کشور نزد شاه آمده و ادعا کرد که می تواند با قهرمان ترک مسابقه داده و او را مغلوب کند.

روز مسابقه رسید و در آن روز، قهرمان ترک، قدرت بی مانندی از خود نشان داد و از کمان خود با نیروی بازوانش، تیری رها کرد که به فاصله بسیار زیاد و شگفت انگیزی رفت. حالا نوبت به قهرمان ایرانی رسید که ضمنا مرد دانشمندی بود. او مقداری جیوه در کمان خود گذاشت و آن را به طرف خورشید گرفته، زه کمان را کشید و تیر را با تمام قدرت خود رها کرد. تیر که آغشته به جیوه بود، وقتی در مسیر تابش آفتاب قرار گرفت، نیرویی بوسیله جیوه پیدا کرد که آن را تا ساحل رود جیحون برد و در آنجا بر زمین افتاد.

روایت دیگری حکایت از آن می کند که این مسابقه بخاطر تعیین مرز ایران و توران انجام شد و تیراندازان هم در بالای قله ی دماوند ایستاده و تیرهای خود را رها کردند.