♟️رویای یک پدر

✒️ غلامرضا طالبی

📘📘📘
( این یادداشت را روز هفده اسفند ۱۴۰۴ نوشته ام. روزهایی که اینترنت نبود و جنگ بود)
در جایی از رمان کلنل می خوانیم:
" آیا من نیز نمی خواستم تا بقیه ی عمرم را در ایوان بنشینم و یک غروب زیبا را تماشا کنم، یا سماوری که در حال قل زدن است و زغالی که همسرم آماده کرده و اکنون نیز کنار من نشسته است- همدم تمام فراز و نشیب های زندگی ام- من با یک لیوان ودکا و یک کاسه ماست و خیار سرگرم هستم و روی زانویم سه تاری است که با آن ماهور ملایمی می نوازم، و خیالم راحت است که بچه هایم همگی خوب هستند و در مشاغل خوبی در نقاط مختلف کشور مشغول به کار می باشند."

این اندیشه ی پدرانه کلنل، اما در واقعیت چیز بسیار بسیار متفاوتی شده بود.از آن خانواده چیزی نمانده بود. و الان که من آن کتاب را می خوانم به جمله ی آخر او می اندیشم که آرزو می کرده: " بچه هایم در مشاغل خوبی در نقاط مختلف کشور مشغول به کار هستند ." و اکنون، امروز که هفدهم اسفند است،رئیس جمهور آمریکا، در پاسخ به سوالی در مورد ایرانِ پس از پایانِ جنگ،گفته که ممکن است نقشه جغرافیایی ایران پس از جنگ، تغییر کند، و من و هر کس دیگری، نه تنها آن آرزوهای کلنل،برایش رویا گونه باقی ماند که دغدغه بزرگتری هم داریم و " نقاط مختلف کشور" که کلنل آرزو داشت فرزندانش در آنجاها بکار مشغول باشند ، می تواند با نیت ترامپ، برایمان به کابوسی اسفناک تبدیل شود.
آیا کلنل را باید دوباره نوشت،با دغدغه های بیشتر و شکست های بزرگتر؟
و حرفهای کلنل را بشنویم:
" آه، بله، من چنین چیزی می خواستم و معتقد بودم سزاوار آن هستم.به هر حال توقع غیرمنطقی نبود،اما اکنون یک لایه ضخیم از گرد و غبار قهوه ای رنگ و چرب، روی سه تارم را پوشانده،گرد و غبار مرگ."