حکایتی برای لیانا

ثروت بدون ارزش

یک مرد خسیس،طلاهایش را در جای امنی در باغش،پنهان کرد.هر روز به آن نقطه می رفت و آنجا را حفر می کرد و قطعه به قطعه طلاهایش را می شمرد؛تا مطمئن شود که همه طلاها سرجایشان هستند.

او آنقدر مشکوک این کار را می کرد که روزی، یک دزد که او را دیده بود،حدس زد که وی باید آدم خسیسی باشد که چیزی را در جایی پنهان کرده است.دزد او را پایید و جای گنجینه مرد خسیس را فهمید. و یک شب به آرامی به باغ مرد خسیس رفت،محل پنهان کردن طلاها را حفر کرد و طلاها را دزدید.

وقتی که مرد خسیس متوجه دزدیده شدن طلاهایش شد،او را غم و نومیدی فراگرفت. ناله و گریه می کرد و موهایش را چنگ می زد.رهگذری ،صدای گریه مرد را شنید و از او در مورد علت گریه و ناراحتی اش سوال کرد.

مرد خسیس با گریه گفت: " طلاهایم،طلاهایم،دزد طلاهایم را دزدیده است."

رهگذر گفت: " طلاهایت! توی این چاله؟ چرا طلاها را اینجا گذاشته ای؟چرا آنها را در خانه ات نگه نمی داشتی ،تا وقتی که نیاز داشتی از آنها خرج کنی؟"

مرد خسیس با عصبانیت،جیغ کشید: " خرید! من هیچوقت به آنها دست نمی زنم،من اصلا حاضر نیستم  طلاهایم را خرج کنم."

مرد رهگذر ،سنگ بزرگی را برداشت و آن را داخل چاله انداخت و گفت: " اگر اینطوریه،روی این سنگ را بپوشان.این سنگ، همان ارزش طلاهای گم شده ات را برایت دارد!"

نکته:

پس انداز کردن و خرج عاقلانه و مناسب،علامت خوبی است؛اگر که برای هدف خوبی باشد. در غیر اینصورت یک دارایی ارزشی ندارد مگر اینکه دیگران آن را مورد استفاده قرار خواهند داد.