تولدم
تولدم
(تقدیم به خودم که در دوم بهار ،زمینی شدم)
تولدم هدیَتی بود ،
خوش ؛
نتیجه عشقی
عشق زنی و مردی
مادری و پدری.
مادری که آواز دلنوازش
هنوزم بر قلبم ،دل دل می کند.
و پدری که رونوشتی از هیچکس نبود
نو بود،اگر چه پیرسالی را می گذراند.
او مصداقی بود بر مفهومی سترگ
"اصلا مهم نیست که چقدر پیرید
مهم آن است که چطور پیر شده اید."
و او پیر نبود،بل دانا شده بود،
بسی دانا
شادی را از مادرم آموختم
و
دانستم
که چین و چروک هم از پی اش خواهد آمد.
و دست های پدرم!
دست هایی که در کار بودند و تلاش
نشانشان می داد و می گفت:
طوری باش که پس از تو
دنیا از نبودنت شاد نباشد
به خاطرش بیاوَرَدَت.
خوب بود
خیلی زمینی خوب بود.
نشانه ای از یک آدم
یک آدم خوب.
زندگی را کوچک نمی شمرد
دانسته بود که کوتاه است
و بهار را دوست می داشت.
بهاری که
آب و باغ و زراعت
پیوند ابدی سبزشان را
شکوفه می دادند
و چهچه گنجشککان باغ
ترنم دوباره حیات بود.
او در بهار
دوباره نو می شد
شیرآهن مردی بود
پرتلاش و پرامید
که می کوشید سرنوشتش
در دستان خودش باشد
اگر چه روزگار غریب،
غریب بود و ناسازگار.
بهار را دوست دارم
نه از آن رو که در بهار
اولین گریه زمینی ام،شنیده شد؛
نه!
بهار را دوست دارم
از آن رو
که چشمان پرامید پدر
و
دستان مهربان مادر را
به آواز جیرجیرک و جویبار؛
و
به لبخند درخت و گنجشک
می پیوندد.