یک حکایت از ملانصرالدین
♟️یک حکایت از ملانصرالدین
✒️ غلامرضا طالبی
‼️‼️‼️
ملانصرالدین روزی از قبرستانی می گذشت، به فکرش رسید که بمیرد و برود آن دنیا را ببیند که چه خبر است؟
با این خیال خود را انداخت روی زمین و خاک آلود کنار گوری و خوابش برد.
پس از ساعتی، کاروانی از آنجا می گذشت، نزدیک ملا که رسیدند ،صدای کاروان بیدارش کرد. سراسیمه از جا پرید. قاطرها رَم کردند و بارشان را به زمین ریختند. کاروانیان با عصبانیت به سراغ ملّا رفتند و او را کتک مفصلی زدند.
ملا خسته و نالان، خاک آلود و خون آلود به خانه اش رفت. زنش که حال او را چنان دید، پرسید ،چرا به این حال افتاده ای؟
گفت: رفته بودم آن دنیا،ببینم چه خبر است.
زنش پرسید،خب چه خبر بود؟
ملا گفت:
اگر قاطرها را رم ندهی، هیچ خبری نیست.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ساعت 14:38 توسط غلامرضا طالبی
|