♟️گیلگمش و آرزوی نامیرایی

✒️غلامرضا طالبی


📒📒📒

مرگ حداقل تا اکنون یکی از مسائل حل ناشده ی بشر است.
همه ی ادیان و ایدئولوژی های قدیم در دنیایی که مرگ یک عنصر اصلی آن است، بوجود آمده اند.و همه متفکران ، سخت در کار معنا بخشیدن به مرگ و نه فرار از آن، تلاش کرده اند.
کهن ترین اثر ادبی که بدست بشر رسیده، اسطوره ی سومرهای باستان است.
گیلگمش فرمانروای اوروک است که قادر بود هر کسی را در جنگ شکست دهد.
روزی انکیدو، بهترین دوست گیلگمش، درگذشت. گیلگمش روزها و روزها در کنار پیکر دوستش نشست و او را نظاره کرد.تا اینکه دید کرمی از سوراخ بینی او بیرون خزید.گیلگمش در آن لحظه دچار وحشت شدیدی شد و عزم کرد که هرگز نمیرد.
بنابراین به جستجوی راهی پرداخت که بر مرگ غلبه کند.
سفری به انتهای جهان کرد، شیرهایی را کشت ، با مردان عقرب شکل درافتاد و راه خود را به جهان اموات باز کرد.
در آنجا با غول های سنگی اورشانایی جنگید و قایقران رود مرگ را در هم شکست و اوتنپیشتیم، آخرین بازمانده ی توفان نخستین را پیدا کرد، ولی در جستجوی خود بجایی نرسید.و با دست خالی به خانه بازگشت.
او در برگشت دیگر فهمیده بود که وقتی خدایان، انسان را آفریدند، مرگ را سرنوشت او قرار دادند.

آیا اکنون پروژه گیلگمش و تلاش برای نامیرایی خواهد توانست، بار دیگر و پس از هفت هزار سال از زمان این اسطوره، مجددا امید به نامیرایی را برگرداند و مرگ را یک مشکل فنی قابل حل ،بداند؟