♟️با خیام

✒️غلامرضا طالبی

🌈🌈🌈

گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وز مِی دو مَنی، ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه ی بستانی
عیشی بُوَد آن، نه حدِ هر سلطانی

خیام شادی های ساده ی زندگی را اساس زندگی می داند. به ذهنم چن لو فیلسوف چینی رسید. می گویند او در دم مرگ بود و شاگردانش،دور او جمع و نگران حال او بودند‌. شاگردی از او پرسید،حرف آخر استاد چیست؟
حکیم گفت: حرف آخر من،همان است که اول گفتم.
شاگردی سالخورده که در آن جمع بود،گفت؛ من حرف اول استاد را به یاد دارم.شک و حیرت بود.
و چن لو گفت: من اوقات زیادی را در اوراق کتابها و نوشته ها و تتبع در اشعار و حالات روحانی و جادوی هنر و تاریخ روزگار و گذشتگان و ادیان صرف کردم و به هدر دادم. همیشه شکاک بودم و شکاکی ملحد. همیشه فکر کردن را دوست داشتم و از فکر کردن چیزی دشوارتر برایم نبود.شاید بعضی مرا به وسواس متهم کنند و بیمارم بدانند‌.اما می گویم آنها که اهل شک و حیرت هستند، حق را می بینند.
شاگردی پرسید؛ آیا استاد هنوز اندیشه ای دارد؟
چن لو گفت،در این لحظه که واپسین دم عمرم می باشد هم باز فکر کردن برایم دشوار است و از آن وحشت دارم.اکنون که آیینه یقین را مرگ پیش روی من گرفته، این حقیقت که من همه ی عمر از کشف آن وحشت داشته ام اکنون برایم هولناک است.این همه لذت و نعمت که در این جهان هست پس از مرگ من،تمام نخواهد شد. اگر چشم من و جان من با مرگ که هم اکنون نزدیک شدن آن را می بینم،از ادراک و التذاذ باز می ماند، شما که بعد من، این آفتاب زیبا را می نوشید و این آسمان لطیف را می بینید، چیزی را که دیگر برای من، وهم و سایه ای بیش نیست،امری ثابت و باقی و مستمر خواهید یافت.
آیا این خود، معلوم نمی دارد که آنچه در واقع حقیقت دارد، همین هاست. همین زندگی و همین زیبایی ها و شادی های آن است؟
افسوس که من خیلی دیر این حقیقت را دریافتم، خیلی دیر!
آن چیزی که انسان می تواند بوجود آن یقین کند همین دنیایی است که من اکنون آن را ترک می کنم.
و حرف خیام همین است که در بیان چن لو هم می بینیم، با این تفاوت که خیام با اندیشه به این باور رسید و چن لو با تجربه ی شخصی و در دم مرگ.