همسایه ها

قصه هایی برای لیانا:

روزی مردی برای رفتن به سرکارش، از خانه اش خارج شد.وقتی که ار کنار خانه همسایه اش می گذشت،یک تکه کاغذ بسیار با ارزش از جیب اش به زمین افتاد.

همسایه اش در این موقع از پنجره خانه به بیرون نگاه می کرد.او افتادن تکه کاغذ را دید و فکر کرد: " چه بی آبرویی!این مرد از روی عمد کاغذ را انداخت.او می خواهد جلوی خانه من کثیف باشه و آب زیرکاهی داره اینجا آشغال می ریزه."

اما بجای اینکه بیرون برود و چیزی بگوید،تصمیم گرفت تلافی کند.

آن شب،سطل آشغال خانه اش را برد و جلوی خانه همسایه خالی کرد.مرد همسایه بلافاصله این اتفاق را از پشت پنجره دید.بعد وقتی که او داشت آشغالهای ریخته شده جلوی خانه اش را جمع می کرد،آن تکه کاغذ مهمی را که گم کرده بود را در درون آشغالها پیدا کرد.همسایه اش نه فقط آشغالها را جلوی در خانه بلکه در راهرو هم ریخته بود.

او نمی خواست چیزی بگوید.در عوض او هم نقشه خودش را برای انتقام، تهیه می کرد.آن شب او به یک کشاورز تلفن زد و سفارش ده تا خوک و صد تا اردک را داد.اوآدرس خانه همسایه اش را داد و گفت آنها را در جلوی در خانه ، تحویل دهد.

روز بعد ،همسایه دردسر زیادی با این حیوانات و بوی تعفن آنها داشت.

البته او اینها را، حیله نامردانه همسایه اش می دانست و در حالی که داشت مدفوع خوکها را جمع می کرد،در فکر انتقام گیری از همسایه اش بود.

آنها این روش انتقام گیری از همدیگر را ادامه می دادند و پاسخ هر کدام از آنها،کار مسخره آمیزتر از کار قبل بود.ریختن سنگ جلوی منزل دیگری،دعوت از آتشنشانی برای خاموش کردن خانه ای که به دروغ آتش گرفته،کوبیدن کامیون به فنس باغچه منزل،پرتاب سنگ به پنجره  همسایه،و نهایتا پرتاب بمب دست ساز که منجر به تخریب خانه هر دوی آنها شد.

هر دوی آنها را به بیمارستان بردند،و در یک اتاق بستری شدند.در ابتدا آنها از صحبت با هم خودداری کردند، اما یک روز که هر دوی آنها از سکوت خسته شده بودند،شروع به صحبت کردند. مدتی که گذشت ،آنها در مورد واقعه افتادن کاغذ در جلوی در خانه ،صحبت کردند.و خیلی زود متوجه شدند که آن اتفاق یک سوءتفاهم بوده و اگر در آن موقع، با هم صحبت می کردند؛بجای آن پایان بد،هیچ اتفاقی برای هیچکدام از آنها نمی افتاد و حالا آنها خانه شان را داشتند.