قصه ای درباره بوجود آمدن بیابان

وقتی که خدا ،دنیا را آفرید،بیابان وجود نداشت.تمام دنیا،پر از زمینهای حاصلخیز و باغ های زیبا بود.

خدا،انسان را آفرید تا از دنیا نگهداری کند.او به انسان گفت: " هر وقت که گناهی مرتکب شوی،یک سطل شن بر روی زمین ریخته خواهد شد."

انسان فکر کرد: " یک سطل شن چه کاری می تواند بکند؟ زمین خیلی بزرگ است. من هر طور که دوست دارم زندگی می کنم."

او گناهان زیادی را مرتکب می شد و سطل های شن،مرتبا بر روی زمین ریخته می شدند.انسان باز هم به گناهانش ادامه می داد.

و بیانانها دیگر بزرگ شده بودند و داشتند همه جا را اشغال می کردند.

انسان باید بداند که آنچه که می کارد،درو خواهد کرد.