قصه چینی: زمان دیوانگی

روزگاری مردی دریکی از استان های چین زندگی می کرد که طلا را بر هر چیزی ترجیح می داد. هیچ چیزی به انداره طلا او را به هیجان نمی آورد.

یک روز وقتی که از کنار یک جواهرفروشی عبور می کرد، مردی را دید که دارد شمش طلا حمل می کند.مرد به سمتش دوید،طلا را قاپید و فرار کرد.

اما خیلی زود،دستگیر شد.

او را به نزد قاضی بردند. قاضی از او پرسید:" تو چرا شمش طلا را در جلوی دید آن همه مردم دزدیده ای و فرار کرده ای؟"
مرد گفت:   " جناب قاضی؛وقتی من طلا می بینم،نسبت به هر چیز دیگر در اطرافم،کور می شوم.من مردمی را که آنجا بودند،ندیدم."