زنبورهای عسل و زنبوردار
داستان کوتاه
زنبورهای عسل و زنبوردار

روزگاری مردی بود که تعداد زیادی زنبور عسل در مزرعه اش نگهداری می کرد.در مزرعه اش تعداد زیادی کندوی عسل وجود داشت که درون شان،تعداد زیادی شانه عسل بود.
یک روز که مرد زنبوردار در مزرعه نبود،دزدی بدرون مزرعه خزید و تمام شانه های عسل را دزدید.تمام زنبورها برای جمع آوری عسل به علفزار رفته بودند.دزد،شانه های عسل را بیرون آورد و درون سبدش ریخت.زنبورهای عسلی که درون کندو بودند،دزد را نیش نمی زدند.
بعد از چند ساعت،مرد زنبوردار به مزرعه اش برگشت و برای کنترل کندوها،سری به آنها زد.
با دیدن کندوها،مرد زنبوردار،آهی کشید و گفت:
" کندوها خالی اند،چه کسی شانه های عسل را برده است؟"
مرد زنبوردار خیلی سراسیمه شد و به اطراف نگاه کرد تا ببیند که آیا کسی در آن اطراف هست.
نزدیک غروب،زنبورها از چمنزار برگشتند و مرد زنبوردار را در اطراف کندوهایشان دیدند.زنبورها دیدند که درون کندوها،شانه عسل وجود ندارد.در نتیجه عصبانی شدند و شروع به نیش زدن زنبوردار کردند.
مرد زنبوردار با عصبانیت به زنبورها می گفت:
" شما موجودات بی خاصیت!شما به دزد اجازه دادید که شانه های عسل تان را بدزدد و بدون هیچ مجازاتی از اینجا برود. و حالا عصبانیت خودتان را به من که از شما مراقبت می کنم،نشان می دهید؟! بی خاصیت ها!ما باید دوست و دشمن خود را خوب بشناسیم."