داستان کوتاه: پسری با تیرکمان سنگی
داستان کوتاه:
پسری با تیرکمان سنگی

روزی تیرداد به همراه خواهرش آروشا به دیدار پدر بزرگ و مادربزرگشان به روستا رفتند.تیرداد یک تیرکمان سنگی داشت که آن را برداشت تا به جنگل کنار روستا برود و با آن بازی کند.او خیلی تمرین کرد ،ولی هیچکدام از سنگریزه هایی که با تیرکمان پرتاب کرد،به هدف نخورد.
تیرداد اندکی دلسرد شد و برای خوردن نهار به مزرعه پدربزرگش برگشت.در مسیر برگشت به مزرعه،اردکهای مادربزرگش را دید.
تیرداد که تیرکمان سنگی در دستش بود،بدون اینکه فکری بکند،تیرکمان را نشانه گرفت و سنگی به سمت اردکها پرتاب کرد.سنگ به سر یکی از اردکها خورد و او را کشت.تیرداد کاملا غافلگیر شد،او شوکه شده بود وخیلی غمگین و ناراحت بود.در این حالت ترس و اضطراب،او اردک کشته شده را در زیر توده ای از چوب پنهان کرد.
آروشا از پشت پنجره همه این اتفاقات را دید،اما چیزی نگفت. بعد از نهار،مادربزرگ گفت:
" آروشا ،لطفا برو و ظرفها را بشور."
آروشا گفت:
"اما مادربزرگ،تیرداد به من گفت که می خواهد در آشپزخانه کمک کند."
آروشا فورا رو به تیرداد کرد و گفت:
"اردک یادت نره!"
در نتیجه آروشا وسایل ماهیگیری را برداشت و به کنار رودخانه رفت تا ماهی بگیرد و تیرداد در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها شد.
بعد از چند روز که مرتبا آروشا به تفریح می رفت و تیرداد در خانه و مزرعه مشغول کارکردن می شد،کاسه صبر تیرداد به پایان رسید و دیگر نتوانست طاقت بیاورد.تیرداد نزد مادربزرگش رفت و اقرار کرد که او اردک را کشته است.
مادربزرگ دستهایش را از هم باز کرد،تیرداد را در آغوش گرفت و گفت:
" پسر خوش قلبم،من می دانستم. من کنار پنجره بودم و تمام ماجرا را دیدم،اما چون تو را خیلی دوست دارم،تو را همان موقع بخشیدم.من فقط متعجبم که چقدر طول کشید تا اینها را به زبان بیاوری.اگر آدم اشتباهش را قبول کند،بار سنگینی که بر قلبش و بر دوشش سنگینی می کند،سبک خواهد شد.این را هیچ وقت فراموش نکن."