تو و گلها

 

دهانی ندارند،اما دارند حرف می زنند.

هزاران حرف؛

با محبت و با نجابت.

 

چشمی ندارند،اما می بینند

و بدرونم نفوذ می کنند.

 

گوش ندارند،اما بنظر می آید می شنوند؛

می شنوند تمام گریه ها و غصه هایم را .

 

دستی ندارند،اما قلب مسکینم را

در وقت نگرانی و بهت،نوازش می کنند.

 

پا ندارند،اما با من ،

در مسیر رویاها و آرزوهایم،راه می روند؛

و در آن باره، گفتگو می کنند.

 

بوی خوششان،تو را به یادم می آورد،

و رایحه دل انگیزشان ،بوی تو را در خود دارد.

 

لطافت گلبرگ هاشان،تجسم چهره توست،

و شوقی که در شکفتن دارند،

نقشی از چشمان زیبای توست.

 

دیدنشان لبخند است؛

همچون تو.

 

بوییدنشان سکرآور است

چون تو.

 

منظره شان زیبا و مهربان است،

چون پندار قامت زیبای تو در یادم،

در ذهنم ؛

و در جانم.