ما و آنها
ما و آنها
کتاب مارتین ایدن نوشته جک لندن را شاید خوانده باشید،اگر آن را نخوانده اید،در همین فرصت روزها و شبهای زمستان،آن را بخوانید(در زمستان،نمی دانم چرا،کتاب خواندن خیلی می چسبد).
مارتین ایدن ملوان جوانی است که قصد دارد نویسنده شود.روزهای سختی را می گذراند.پول کافی ندارد.در خانه ای مستاجر است و کرایه خانه مرتبا عقب می افتد. به بقال بدهکار است.به قصاب بدهکار است. به موسسه ای که ماشین تایپ را اجاره می دهد،بدهکار است.دوچرخه اش را گرو گذاشته،کت و لباسش را گرو گذاشته.با اندک پولی که بدست می آورد،اول تمبر می خرد تا شعر و مقالاتش را به مجلات پست کند و اغلب آنها هم برگشت می خورند ،چون سردبیران آن مجلات آنها را نپذیرفته اند. بعضی وقتها هم که مقاله ای را می پذیرند، دو سه دلار بیشتر دستمزد نمی دهند.بعضی وقتها ،صاحبخانه یک سوپ آبکی به مارتین می دهد.
مارتین،دوستی(بریسندن) پیدا می کند که نسبت به همه نشریات و سردبیران آنها بدبین است. بریسندن صد دلار به مارتین کمک می کند تا قرض هایش را بدهد و اندکی غذا بخورد.
روزی بریسندن،شعری را که سروده و عنوانش را از یکی از جملات مارتین الهام گرفته،به مارتین می دهد. مارتین به او اصرار می کند که این شعر بسیار خوبی است و آن را برای انتشار به یکی از مجلات بفرست. اما بریسندن که به مجلات بدبین است،قبول نمی کند.
مارتین شعر را به یکی از نشریات معتبر ارسال می کند. چند روز بعد به همراه مقالات برگشت خورده خودش و پذیرش یکی دو مقاله با سه چهار دلار دستمزد،نامه ای از مجله ای که شعر بریسندن را به آن ارسال کرده بود،دریافت می کند. در نامه از شعر ستایش شده و معتبرترین منتقد امریکا،که بریسندن هم فقط او را قبول دارد،آن را تایید کرده است و مبلغ سیصدوپنجاه دلار دستمزد برای آن شعر پیشنهاد شده و اضافه کرده اند که اگر این مبلغ کافی نیست،نظرتان را بیان کنید تا اصلاح نماییم.
مارتین فورا به هتلی که بریسندن در آن اقامت دارد و در پنج روز اخیر از او خبری نگرفته،می رود و با کمال تعجب متوجه می شود که بریسندن در همان اولین روز بعد از ملاقات با مارتین در هتل خودکشی کرده است. متصدی هتل می گوید،جنازه اش را به شهر دیگری برای دفن برده اند و خانواده بریسندن ،وکیلی را برای پیگیری مسائل حقوقی و ارث وی تعیین کرده اند.مارتین به دفتر وکیل می رود و در یادداشتی بیان می کند که او به بریسندن 100 دلار بدهکار است و مقاله ای هم از بریسندن قرار است چاپ شود که 350 دلار دستمزد دارد و او(مارتین)پیگیر انتشار آن شعر می باشد.
مارتین به اداره پست می رود و با 15 سنتی که در جیب دارد،تلگرامی به مجله می فرستد و با انتشار شعر به همان مبلغ پیشنهادی آنها موافقت می کند.
چند روز بعد دو سه مقاله مارتین هم منتشر می شود و مجموعا صد دلار دستمزد دریافت می کند. مارتین به دفتر وکیل می رود و صد دلار قرضش را می دهد و از وکیل رسید می گیرد.
چند روز بعد،شعر بلند بریسندن چاپ می شود که بسیار معروف می شود و مارتین چک دستمزد بریسندن را بلافاصله به دفتر وکیل ،تحویل می دهد.
اینها را نوشتم تا بگویم جوامع مختلف برای پرورش صداقت و امانت داری در بین مردم خود،چه تلاشهای ادیبانه فراوانی را بخرج می دهند و ما هم هر روز در بمباران خبری ناشی از انواع و اقسام دزدی ها و تقلب ها،نسل آینده خود را به جلو می رانیم.
به کجا می رویم؟ آیا هیچ از خود پرسیده ایم؟