مرثیه ای برای دلم
مرثیه ای برای دلم:
سالها پیش که جوانی بودم،
شاد و پرامید؛
چست و چالاک،
با دوستانی به توچال رفته بودیم.
بهار بود آن موسم،
و در آن ارتفاع،
اما بهار و زمستان با هم به همزیستی می ساختند.
از توچال رو به شمال نمودیم،
و از شهر،
تهران،
دور می شدیم.
جویباری در دره ای روان
خنک و زندگی بخش،
پونه ها را می بویید
گلها را نوازش می داد،
و عطرشان در همه جا بود.
اصلا بهار در بوی گلها،
در عطر پونه ها و در پرواز پروانه ها استشمام می شد.
و من ،
چه سبکبار گام بر می داشتم.
چندی بر کناره آن جویبار نشستیم،
از کوله مان ،
آبی و نانی
و با مهر ساندویجش کردیم.
ابر که سفید بود و مهربان،
بر فراز،
با باد،
که نسیمی روح نواز داشت،
به رقص بود،
و ما در کمرکش کوه،
در میان گلها و پروانه ها
نقشی بر طبیعت بودیم.
اکنون،
که سپیدی ابر،
بر موهایمان نشسته،
و غم بر دلهامان،
هنوز امید را جستجو می کنیم.
بدرود روزهای خوش جوانی،
بدرود
بدرود.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 14:20 توسط غلامرضا طالبی
|