مرثیه ای برای دلم:

 

سالها پیش که جوانی بودم،

شاد و پرامید؛

چست و چالاک،

با دوستانی به توچال رفته بودیم.

بهار بود آن موسم،

و در آن ارتفاع،

اما بهار و زمستان با هم به همزیستی می ساختند.

 

از توچال رو به شمال نمودیم،

و از شهر،

تهران،

دور می شدیم.

جویباری در دره ای روان

خنک و زندگی بخش،

پونه ها را می بویید

گلها را نوازش می داد،

و عطرشان در همه جا بود.

اصلا بهار در بوی گلها،

در عطر پونه ها و در پرواز پروانه ها استشمام می شد.

و من ،

چه سبکبار گام بر می داشتم.

چندی بر کناره آن جویبار نشستیم،

از کوله مان ،

آبی و نانی

و با مهر ساندویجش کردیم.

ابر که سفید بود و مهربان،

بر فراز،

با باد،

که نسیمی روح نواز داشت،

به رقص بود،

و ما در کمرکش کوه،

در میان گلها و پروانه ها

نقشی بر طبیعت بودیم.

اکنون،

که سپیدی ابر،

بر موهایمان نشسته،

و غم بر دلهامان،

هنوز امید را جستجو می کنیم.

بدرود روزهای خوش جوانی،

بدرود

بدرود.