زمین خانه ما

جوجه چرخ ریسَک یتیم

جوجه چرخ ریسک بال آبی

دنیا برای یک پرنده کوچک می تواند خطرناک باشد و برای یک جوجه چرخ ریسک یتیم که تنها مانده کار مشکل تر است.آیا او در فصل زمستان خانواده ای برای خود پیدا خواهد کرد؟با گربه چه خواهد کرد؟ و ...

جوجه چرخ ریسک در این دنیا تنها بود. اما او شجاع  و باهوش بود و یاد گرفته بود که چطور مراقب خود باشد.

هر روز برای جستجوی غذا بیرون می رفت.باغ مکان خیلی خوبی بود.در آن چمن سبزی وجود داشت و گلهای رنگارنگی در اطراف آن قرار داشت. جوجه چرخ ریسک تعداد زیادی کرم صدپا و حشرات دیگر را پیدا می کرد که همه برای خوردن خوشمزه بودند.

اما در این باغ یک خطر هم وجود داشت.در گوشه باغ و در کنار یک درخت غان کهنسال که بوته ها ،حصار را پوشانده بودند، گربه ای پنهان می شد.او منتظر می ماند تا هر چیزی را که روی زمین می نشیند،شکار کند. جوجه چرخ ریسک می دانست که باید به اندازه کافی از آنجا دور باشد.در حالی که کرم های صدپا را جستجو می کرد با چشم دیگرش به سمت دیگر باغ می نگریست و مواظب بود.

گربه که این حرکات جوجه چرخ ریسک را تماشا می کرد با پوزخند می گفت؛"پرنده کوچولو،خوب بخور و خودت را خوب چاق کن.بزودی برای من،یک لقمه چرب خواهی شد."

و جوجه چرخ ریسک هم با شجاعت می گفت: " تو اول مرا بگیر!"

اما جوجه چرخ ریسک همیشه این احساس شجاعت را نداشت.

یک روز که روی شاخه درختی نشسته بود،با خودش گفت: " پاییز دارد از راه می رسد و پیدا کردن غذا سخت تر خواهد شد.من خانواده ای ندارم که به من کمک کنند و کسی را ندارم که در روزها و شبهای سرد و بلند زمستان خوشحالم کند.چه سرنوشتی در انتظار من است؟"

یک چرخ ریسک دم بلند که روی یکی از شاخه ها نشسته بود به جوجه چرخ ریسک بال آبی گفت:

"خانواده ای نداری؟تو نمی توانی تمام زمستان را با این وضعیت بگذرانی."

چرخ ریسک دم بلند با مهربانی ادامه داد:

"بیا و با ما زندگی کن.ما یک دسته پرنده هستیم."

جوجه چرخ ریسک با تعجب پرسید: "یک دسته پرنده؟"

چرخ ریسک دم بلند گفت:

" یک گروه بزرگ پرنده.یک گروه خانوادگی بزرگ.ما مراقب همدیگر هستیم."

جوجه چرخ ریسک گفت:" نه ،ممنونم.من خودم مواظب خود خواهم بود. پیدا کردن غذا برای یک گروه به همین اندازه سخت هست.یک گروه بزرگ پرنده بر سر اینکه کجا می توانند غذا پیدا کنند با هم بحث و جدل خواهند داشت."

چرخ ریسک دم بلند گفت:

" اصلا این طور نیست.پرنده های بزرگتر می دانند که کجا غذا پیدا می شود ،بهترین درختان برای استراحت کجا قرار دارند و در هر جایی و در روزهای بسیار سرد،چطور می شود غذا پیدا کرد؟در یک دسته پرنده ،پرنده ها از همدیگر یاد می گیرند . بیا و خودت ببین."

جوجه چرخ ریسک آهی کشید و قبول کرد.

او هیچوقت آن همه پرنده را در یک جا ندیده بود.دسته پرنده،تمام درخت را پر کرده بودند.آنها همه چرخ ریسک های دم دراز ،چرخ ریسک زغالی و چرخ ریسک بزرگ و حتی تعداد چرخ ریسک بال آبی شبیه خودش بودند.

   

چرخ ریسک دم بلند ،جایی در انتهای شاخه درخت که نزدیک خودش بود،برای چرخ ریسک بال آبی پیدا کرد.وقتی که پرنده های بزرگتر گروه پرواز کردند،بقیه پرنده ها هم به پرواز درآمدند . چرخ ریسک بال آبی هم به آنها پیوست.

پرنده ها در آسمان شبیه یک موجود بزرگ در میان یک بازی عظیم،بدنبال رهبرشان پرواز می کردند.پرنده ها برای تشویق همدیگر،هم را صدا می زدند؛از این ور،از این مسیر،ادامه بده. و پرنده های بزرگتر که پیشتاز بودند،آنها را به سایر قسمتهای جنگل بردند.

چرخ ریسک بال آبی وقتی که پرنده ها، منقارهایشان را به زیر پوسته درختان فرو می کردند تا کرم حشره و عنکبوت پیدا کنند،را تماشا می کرد .

چرخ ریسک بال آبی وقتی که خودش هم کمی تلاش کرد و یک کرم آبدار پیدا کرد،گفت؛چه جای جالبی است اینجا.

او به چرخ ریسک دم دراز که دوستش بود گفت:

"هر پرنده ای در این گروه باید به دیگران کمک کند.اما من که یک پرنده کوچک هستم. چطور می توانم کمک کنم؟"

چرخ ریسک دم دراز گفت:

" حواست به اطراف باشد.هر وقت متوجه خطری شدی،به بقیه خبر بده.این کار به گروه کمک می کند .هر چقدر تعداد چشم هایی که مواظب هستند،بیشتر باشد،احتمال خطر کمتر می شود."

هفته ها گذشت و هوا سردتر شد.اما دسته پرنده ها گرسنه نماند. پرنده های مسن تر،گروه را به جاهای دورتر می بردند تا غذا بیابند.

جوجه چرخ ریسک یاد گرفت که چطور در گوشه پنجره ها به دنبال عنکبوت بگردد و در کجا ،غذاهایی را که آدم ها به دور می ریختند را پیدا کند.

یک روز،دسته پرنده به درون باغی رفتند و بر روی درختی نشستند.پرنده ها شروع به جستجوی حشره ،بادام زمینی و بذر گیاهان کردند تا آنها را بخورند.

جوجه چرخ ریسک از وقتی که به گروه پرنده ها ملحق شده بود،باغهای زیادی را دیده بود،اما او این یکی را می شناخت. این باغ همان باغی بود که چمن داشت و درخت غان کهنسال گوشه باغ را می شناخت.و می دانست که در آن گوشه و زیر بوته ها چه موجودی پنهان می شود!وقتی که او برق چشمان گربه را دید،قلبش شروع به تپیدن کرد و لرزی بدنش را فراگرفت.

به سرعت فریاد زد:

" گربه،گربه،خطر،خطر!

در میان سراسیمگی ناشی از بال زدنها و وحشت لرزیدن ها،گربه خش خش کنان به جلو جهید.اما گربه دیر کرده بود.دسته پرنده پرواز کرده بود و روی هوا از خطر دور بودند. گربه با عصبانیت دور شدن دسته پرنده را مشاهده می کرد.

وقتی که دسته پرنده به سمت جنگل در پرواز بودند،چرخ ریسک دم بلند به جوجه چرخ ریسک گفت: " تو همه را نجات دادی."

و جوجه چرخ ریسک با فروتنی گفت: " من فقط آنچه می دانستم به بقیه گفتم.این کاری است که وقتی عضو یک جمع هستید،می توانید برایشان انجام دهید."

و جوجه چرخ ریسک دیگر تنها نماند.او هم عضو دسته پرنده ها شده بود.

ابزارک تصویر