درخت زشت
در روزگاران خیلی دور و در یک جنگل انبوه،هزاران درخت زیبا و بلند وجود داشت.آنها خیلی شاد بودند،اما بخاطر این زیبایی، متکبر و مغرور هم بودند.در بین این درختان،یک درخت زشت هم وجود داشت.قد کوتاهی داشت،کج بود و شاخه های این درخت با زشتی در هم پیچیده شده بود.همه درختان جنگل این درخت زشت را مسخره می کردند و سر به سرش می گذاشتند.
سایر درختان جنگل او را قوزپشت ،قوزی و کوتوله صدا می کردند ، خیلی مسخره اش می کردند و به او می خندیدند.این کارها ،درخت زشت را غمگین می کرد.اما او هیچوقت اعتراضی نمی کرد و سکوت اختیار می کرد.
درخت زشت فکر کرد ،من هم آرزو دارم که مثل بقیه درختان این جنگل زیبا باشم. برای مسافرینی که از این جنگل عبور می کنند،سایه ای ندارم تا آنها زیر سایه من استراحت کنند،پرنده ها لانه شان را روی شاخه های من نمی سازند. هیچکس به من نیازی نداره.چرا خدا به من این زیبایی ها رو نداده؟
روزی،هیزم شکنی به جنگل آمد.او نگاهی به درختان جنگل انداخت و گفت:
"چه درختان زیبایی!اینها رو باید قطع کنم.چوبهای خوبی دارند."
چند روز بعد،هیزم شکن با تبرش آمد.درختان جنگل وقتی تبر او را دیدند از ترس می لرزیدند.
صدای چوپ چوپ تبر هیزم شکن در جنگل پیچیده بود و درختان زیبای جنگل،یکی یکی بر زمین می افتادند.
یکی از درختانی که در گوشه جنگل بود با ناله گفت،این هیزم شکن از هیچ کدوممون نمی گذره.و لحظاتی بعد همون درخت هم مث بقیه درختا با تبر هیزم شکن بر زمین افتاد.
هیزم شکن به درخت زشت رسید.او همه درختان نزدیک درخت زشت را قطع کرده بود.
هیزم شکن تبرش رو بلند کرد که یهو چشمش به تنه کج و شاخه های کج و کوله درخت افتاد.و گفت:
" هوم،این درخت کج و کوله به دردم نمی خوره.از چوب این نمی شه تخته درست کرد."
و تبرش رو روی دوشش گذاشت و به سمت درخت زیبای دیگه ای رفت.
درخت زشت نفس بلندی کشید.حالا او فکر می کرد که زشتی او باعث نجاتش شده و خدا با این کار بهش لطف کرده و هدیه مهمی بهش داده.