وقتی درختان بزرگ بر زمین می افتند

مایا آنجلو

برگردان: غلامرضا طالبی

 

وقتی درختان بزرگ بر زمین می افتند،

در تپه های دوردست،صخره ها بر خود می لرزند،

شیران در میان بوته زاران،

می ایستند بر پنجه پا،

و حتی فیلان

سلانه سلانه به پناهی امن می روند.

 

وقتی درختان بزرگ بر زمین می افتند،

در جنگل ها،

موجودات ریز هم پس می نشینند در سکوت،

و حس شان،

 از ترس،

تیز می شود.

 

و وقتی انسان های بزرگ می میرند،

هوای پیرامون ما،

رقیق،اندک و سترون می شود.

نفس می کشیم به کوتاهی،

چشمان مان، می بینند،

لیک با دیدی اندک

و وضوحی دردآلود.

حافظه مان، ناگهان تیز می شود،

می پوید،

و بر واژه های مهر آمیز ناگفته،

چنگ می زند،

و گام های ناپیموده قول داده شده را،

باز می جوید.

 

وقتی انسان های بزرگ می میرند ،

اصالت ما، که بسته به آنها بود،

از ما می گریزد.

جان های ما،

که پرورده آنها بود،

اکنون می چروکند، و پلاسیده می شوند.

اندیشه ما،

که بواسطه درخشش آنان،

شکل گرفته و آگاهی یافته ،

به انحراف می گراید.

 

ما آنقدر دچار دیوانگی نمی شویم که،

فرو رویم در جهالتی توصیف ناشدنی،

جهالتی از تاریکی،سرما و غارها.

 

و وقتی انسان های بزرگ می میرند،

پس از مدتی،

آرام و پیوسته نامرتب،

آرامش شکوفه می زند.

فضاهای پیرامون ،

از گونه ای جنبش برق آسای آرامش بخش،

پر می شوند.

احساساتمان ،ترمیم می شوند،

بگونه ای که هیچوقت چنان نبوده اند.

 

و با ما نجوا می کنند،

ما زنده ایم،

ما هستیم.

ما می توانیم باشیم.

باشیم و بهتر شویم.