زمین خانه ما

چرا روی تنه درخت غان،چاکدار است؟

(قصه ای از سرخپوستان امریکا)

روز گرمی بود و پیرمرد تلاش می کرد تا بخوابد،اما گرما او را مستاصل و مریض کرده بود.با بیحوصلگی به بالای تپه رفت تا از وزش باد،حالش بهتر شود .اما در آنجا هم هوا جریان نداشت.با همان حال کلافه،به پایین تپه روانه شد و به کنار رودخانه رفت. در آنجا هم تسکینی نیافت.به سمت جنگل رفت. در آنجا گرما بیداد می کرد،اما سایه های انبوه درختان،برایش آرامشی ایجاد می کرد.جابجا شدنهای زیاد،بدن او را داغ کرده بود.با این وجود آنجا هم نمی توانست طاقت بیاورد.

او از باد خواست تا بوزد و باد هم شروع به وزیدن کرد.در ابتدا، باد با سرعت کمی می وزید،زیرا فکر می کرد،پیرمرد را ناراحت خواهد کرد.اما پیرمرد فریاد زد:

" تندتر بوزید.شدیدتر!شدیدتر!آنقدر شدید که تا کنون آنقدر شدید نوزیده باشید. بوزید و گرما را از روی زمین ببرید."

در نتیجه بادها با شدت زیاد وزیدند.شدید،آنقدر شدید که تا آن موقع به این شدت نوزیده بودند."

پیرمرد فریاد زد:

"درخت صنوبر را  خم کن و بشکن !"

و درخت صنوبر خم شد و شکست.

پیرمرد مجددا فریاد زد:

"درخت کاج را خم کن و بشکن!"

و درخت کاج هم خم شد و شکست.

و پیرمرد باز فریاد زد:

"کاج نوئل را خم کن و بشکن!"

و باد کاج نوئل را هم خم کرد و شکست.

مجددا پیرمرد فریاد زد:

"درخت غان را خم کن و بشکن!"

و درخت غان از وزش شدید باد خم شد،اما باد نتوانست درخت غان را بشکند.

باد به پیرمرد گفت:

" سرورم،درخت غان نمی شکند!"

پیرمرد رو به درخت غان کرد و گفت:

"آهای درخت غان!به من گوش میدهی؟خم شو و بشکن!من به تو می گویم."

اما درخت غان فقط خم شد و کار دیگری نکرد.

درخت غان برای خشنود ساختن پیرمرد،دو برابر بیشتر خم شد و اما نمی شکست.

پیرمرد فریاد زد:

"بادها!شدیدتر بوزید.شدید بوزید و درخت غان را بشکنید."

باد تلاش کرد تا شدیدتر بوزد،اما بیشتر از آن نمی شد.کارها داشت خراب می شد.زیرا پیرمرد خیلی عصبانی شده بود و کاملا از کوره در رفته بود.

او بر سر درخت غان فریاد می زد:

" به تو می گویم،بشکن!"

درخت غان گفت:

"من نمی شکنم.من بخاطر هیچ بادی نخواهم شکست.خم می شوم،اما هیچوقت،هیچوقت نمی شکنم."

پیرمرد فریاد کشید:

"تو نمی شکنی؟"

و با عصبانیت به سمت درخت غان دوید.او چاقوی شکارش را در دست داشت.

سرشاخه های غان را که بخاطر خم شدن نزدیک زمین بودند،به چنگ گرفت و با چاقویش شروع به چاک دادن پوست درخت غان کرد.

پیرمرد با چاقویش از بالا تا پایین تنه را چاک می داد،بطوری که تمام تنه درخت چاکدار شده بود.

پیرمرد فریاد زد:

"بیا!این بخاطر آن است که به حرفم گوش ندادی.حالا اینطوری خوب شد؟! تو هر چه که عمر کنی این چاک ها را روی تنه ات خواهی داشت.هر درختی که به حرفم گوش نکند همین بلا را سرش می آورم."

به این خاطر است که درختان غان در تمام دنیا این نشان عجیب را دارند. آنها حاضر نشده اند که به دستور آن پیرمرد بشکنند و باد هم نتوانست .آنها خم شدند ،اما نشکستند.