فردوسی بخوانیم(10) در داستان ابومنصور
فردوسی بخوانیم(10)
در داستان ابومنصور
بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
مرا گفت کز من چه باید همی
که جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم نیازت نیارم به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیب
که از باد نامد به من بر نهیب
به کیوان رسیدم ز خاک نژند
از آن نیکدل نامدار ارجمند
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر
کریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بود
جوانمرد بود و وفادار بود
چنان نامور گم شد از انجمن
چو در باغ سرو سهی از چمن
نه زو زنده بینم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردم کشان
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کیی برز و بالای شاه
گرفتار زو دل شده ناامید
نوان لرز لرزان به کردار بید
یکی پند آن شاه یاد آوریم
ز کژی روان سوی داد آوریم
مرا گفت کاین نامهٔ شهریار
گرت گفته آید به شاهان سپار
بدین نامه من دست بردم فراز
به نام شهنشاه گردنفراز
ابومنصور عبدالرزاق از جانب سامانيان حكم والي گري توس را داشت كه به خاطر علاقه به تاريخ گذشتگان، براي تاليف شاهنامه چند تاريخدان را از سيستان به توس دعوت كرد؛ از جمله اين مورخان، موبد ”زادان فرخ” از توس، موبد شاج (ماخ) از هرات و موبد ”شادان برزين” از سيستان بودند كه در دربار ابومنصور به سرپرستي وزير وي يعني ”ابومنصور معمري” به تدوين شاهنامه پرداختند كه در اين راستا ”معمري” مطالبي را كه موبدان از متون اوستايي و پهلوي ترجمه ميكردند، ويرايش كرده و مدون ميكرد.سپس دقیقی شاهنامه ای می نویسد که بدلیل مرگش ناتمام می ماند.
ابومنصور به فردوسی می گوید:
به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم نیازت نیارم به کس
هر چه دارم در اختیار تو می گذارم و سعی می کنم تا به کسی نیازمند نشوی.
آنچه از این اشعار برمی آید این است که مشوق فردوسی به سرودن شاهنامه ،ابومنصور است.
مرا گفت کاین نامهٔ شهریار
گرت گفته آید به شاهان سپار.
وفقط سپردن شاهنامه سروده شده به محمود غزنوی،از این ابیات فهمیده می شود.