شاهنامه بخوانیم(12) کیومرث
شاهنامه بخوانیم(12)
کیومرث
پژوهنده نامه باستان که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت و کلاه کیومرث آورد و او بود شاه
در شاهنامه ،کیومرث اولین پادشاه جهان است. در متون دیگر،کیومرث اولین انسان بوده است.پادشاهی کیومرث همراه با عظمت و شکوه، قانون مندی و فراوانی بوده است. کیومرث پادشاه جهان در کوه ها برای خود تختی با شکوه ساخت که عظمت این تخت از پایین کوه قابل دیدن بود.در پادشاهی کیومرث،همه مردم به آسایش زندگی می کردند و حتی حیوانات وحشی هم به او کرنش می کردند.
دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید
دوتا میشدندی بر تخت او از آن بر شده فره و بخت او
کیومرث سی سال پادشاهی می کند ،خوردنی ها،پوشیدنی ها را به مردم معرفی کرد.کیومرث صاحب فرزند پسری شد که نام سیامک بر او نهاد.
سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود
به جانش بر از مهر گریان بدی ز بیم جداییش بریان بدی
اهریمن تنها دشمن کیومرث بود. اهریمن فرزندی داشت که شبیه به گرگی مهیب بود این بچه دیو برای نبرد آبدیده شده بود و سپاه بزرگی از شیاطین و دیوها فراهم کرده بود. اهریمن شروع به خبر پراکنی کرد تا سیامک را به نبرد تحریک کند و همزمان به پسرش فرمان داد تا به سمت تخت و تاج کیومرث شاه لشکر کشی کند.
خبر لشکرکشی اهریمن به سیامک رسید.سیامک هم که خونش به جوش آمده بود با سپاه خود راهی نبرد با لشکر دیوان شد و سیامک هم با لباسی از پوست پلنگ به جنگ لشکر دیوان شتافت.
بپوشید تن را به چرم پلنگ که جوشن نبود و نه آیین جنگ
سیامک در جنگ با دیو شکست خورد .
فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بیخدیو
چون خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، جهان در برابر چشمانش تیره و تار شد ، از تخت فرود آمد و با سپاهیان، حیوانات و پرندگان به سمت کوه روان شد و به مدت یک سال سوگواری کردند.بعد از یک سال سوگواری از جانب کردگار پیام آمد،
نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار
درود آوریدش خجسته سروش کزین بیش مخروش و بازآر هوش
کردگار به کیومرث پیام داد که دیگر گریه و خروش را به کنار بگذار و دیو بدکار را از بین ببر.
سپه ساز و برکش به فرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن
کینه را از دلت دور کن و دیو را از بین ببر.کیومرث دست بر آسمان برداشت و چشمانش را پاک کرد و برای اجرای فرمان ایزد،لحظه ای درنگ نکرد.
وزان پس به کین سیامک شتافت شب و روز آرام و خفتن نیافت