یک وقتی بزی و بره ای از جایی می گذشتند که یک جوی آب در مقابل شان پیدا شد. بره جلو بود و بز عقب. بره دورخیزی کرد و پرید و رفت آن ور جو. وقتی بره پرید، دنبه اش بالا رفت و آنچه پنهان بود، آشکار شد و بز دید. بز به هر که می رسید می گفت، آی دیدم، ای دیدم و داستان را برای دیگران نقل می کرد.

بره عصبانی می شد و می گفت، من سالها آنچه تو از من دیده ای از تو دیده بودم، اما هیچ نمی گفتم، الان تو یکبار چیزی دیدی و زمین و آسمان را به هم می بافی.