آبرو یا ندای وجدان
پس از لشگرکشی نادر و فتح هند، نادرشاه با قشون خود قصد برگشت به ایران داشته است که در دره خیبر با طغیان رودخانه ها مواجه می شوند و پراکندگی در سپاه بوجود می آید. هنگام عبور از رودخانه ها ، هم اسبانی را آب می برد و خورجین آنها که حاوی غنایم جنگی است گم می شود. در این بین و از این بهم خوردگی وضع، بعضی کسان، سوءاستفاده می کنند و جواهراتی را می دزدند. این اغتشاش در نظم، افسران نادر را نگران می کند و بدنبال چاره هستند. روزی که یک جواهر گم شده بوده است، در صبحگاه، سربازان را به صف می کنند و دستوراتی مثل بشین پاشو به آنها می دهند و یکهو نادر فرمان می دهد، دزد بایست. و در آن میان و در حالی که بقیه قدم رو می رفته اند یکی می ایستد و معلوم می شود او دزد جواهر است.
در یک تجربه مشابه، دکتر باستانی پاریزی نقل کرده است که در روزهای اول استخدام در کرمان مدیر یک دبستان دخترانه می شود که بیش از هفتصد دانش آموز داشته است و به جز ده تا بیست نفر بقیه همه چادری بوده اند. آنها وقتی وارد مدرسه می شده اند در یک اتاقی چادرشان را روی نیمکت هایی که به همین منظور قرار داده شده بوده ، می گذاشته اند و در موقع خروج از مدرسه، چادرشان بر می داشته اند و می پوشیده اند.
روزی یک چادر گم می شود. امری که تا آن موقع سابقه نداشته. دخترکی کهچادرش گم شده، گریه می کرده و نهایتا چادر دختر سرایدار را بر سرش می پوشانند و او به خانه می رود. این موضوع ، طبعا یک دلواپسی در مدرسه ایجاد می کند ، که اگر این چادر گم شدن تکرار شود، چکار کنند و راه حلش چیست. چند روز می گذرد و روزی سرایدار به اتاق باستانی پاریزی می رود و چادر را که پیدا شده، تحویل می دهد. باستانی پاریزی از او می پرسد چطور پیدا شد؟
می گوید وقتی بچه ها چادرهایشان را می پوشیدند من با صدای بلند گفتم آن دختری که چادر گل گلی را برده و چادر مشکی دارد(اغلب بچه ها چادر مشکی داشته اند) چادر را فردا بیاورد والا اسمش را اعلام می کنیم. و چنین می شود که فردا آن چادر روی نیمکت گذاشته می شود، البته بر خلاف واقعه نادر، در اینجا دزد آشکار نمی شود فقط چادر پیدا می شود ، که در یک مکان آموزشی بسی بهتر است.