خاطرات یک مگس
♟️خاطرات یک مگس
🌾 نوشته موریس بیدل/فرانسوی/ترجمه باستانی پاریزی
داستان کوتاه خاطرات یک مگس به جهاتی جالب است. مگسی بعد از ۳۱ روز از تخمی که مادرش گذاشته و بلافاصله فوت کرده است، در جزیره سوماترا بدنیا می آید. با اولین بال زدن به پرواز در می آید. اولین غذای لذیذش، گوشت یک سنجاب مرده است.وقتی بر دوش یک موجود دو پا که پوست سنجابها را با خود می برد، می نشیند، به تفکرات فلسفی رو می آورد و گمان می کند خدای مگسها جایی در روی بالاترین درخت آنجا جا دارد.
و بعد از چند روز اینطرف و آنطرف رفتن با همان بار پوست سنجابها، به جایی برده می شود که یک مگس بسیار بزرگ قرار دارد که آن موجودات دو پا، تعداد زیادی وارد آن می شوند و روی صندلی هایی می نشینند.
مگس فکر می کند این مگس بزرگ خدای مگسهاست و این موجود دو پا خدمتکاران خدای مگس ها هستند. خدای مگس ها به آسمان می رود و بعد از مدتی در یک جایی، آن موجودات دو پا که حالا فهمیده انسان نام دارند و چیزهایی از آنها دستگیرش می شود، پیاده می شوند و با یک وسیله چهار پا که پاهایش می چرخد به جایی می روند که شهر نام دارد.
می فهمد که اگر چه آن خدای مگس ها آنقدر آزادی به مگسها داده است ، اما این حیوان بیچاره دو پا باید برای دیگران کار کند و عرق بریزد؛ هر چند که عرقش برای مگس خیلی خوشمزه است و او چند بار عرق روی صورت آنها را خورده است.
اگر مگس بنده و آقا نمی شناسد، اما این موجود دو پا، خیلی آزادی ندارد. خیلی کار می کند و عرق می ریزد، و از بعضی از همین موجودات دو پا می ترسد، اگر مگس ها همه با هم دوست هستند، اما این موجود دوپا، بعضی وقتها با هم دعوا می کنند و سر هم داد می زنند و بعضی وقتها این داد زدن های آنها آنقدر شدید می شود که به آن جنگ می گویند. مگس مسافر ما در تاملات فلسفی خود نتیجه می گیرد که
این موجود دو پا چون چند هزار سال بعد از مگسها بوجود آمده، هنوز مراحل بدویت را می گذراند و مثل مگسها که راه سعادت را و آزادی و پرواز روی زمین را یاد گرفته اند، آنها هنوز دعوا می کنند و در جنگ خودشان را از بین می برند.
و ....