تو چقدر می ارزی؟
حتما به دوستی پایدار و دوستان وفادار اندیشه کرده اید. وقتی که توفان های سهمگین بوزد، تنها درختان پر ریشه و عمیق ریشه هستند که بر جا می مانند. در دوستی داستان همین است.
در روزگاری عطار را مردم آنقدر احترام می گذاشتند که مثل پرستش بود.مغول به نیشابور حمله می کند و یک سرباز مغولی عطار را در حالی که عمامه اش را چون طناب به گردنش بسته بوده، با آزار و شکنجه در کوچه می برده است. رهگذری این وضع را می بیند و بر عطار رحم می گیرد و به سرباز می گوید این اسیر را به سه درهم می خرم. سرباز مغول تقاضای پول بیشتری دارد. اما رهگذر ، حاضر نیست پول بیشتری بدهد.
عطار از سر غیظ و اینکه چنان بهای کمی برایش پیشنهاد شده، به سرباز می گوید، بفروش، من بیشتر نمی ارزم!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:11 توسط غلامرضا طالبی
|