برگ
برگ
به تماشای درختانی نشسته ام
برگی رنگین؛
سرخوش و چرخ زنان،
از شاخه ای جدا شده ،
بر زمین افتاد.
در دل،
پرسیدمش؛
تو همانی که باد را به آوای ترنمی پر نشاط،
و گرمای تابستان را به سایه ای مطبوع
بدل می نمودی؟
و اکنون ات را دلگیرم.
پاسخم نداد.
برگ،
رنگین و منتظر،
نرم و سبک
سبکبار،
بر زمین افتاد.
و رهگذری پا بر برگ نهاد و
از خش خش شکستنش،
دلشاد رفت.
به برگ می نگرم.
خرد و شکسته،
رنگارنگ.
می اندیشم؛
چونان برگ،
اکنون استاده ام صاف بر زمین،
و افتادنم را حس می کنم،
و لگد خوردنم را.
پندارم از خود چه بود و چیست؟
و بی پاسخم،
سرد و عبوس.
به آهی می مانم
که بغض نابرآورده سالیان،
جانسوزش کرده.
آه فاصله ها و سکوت،
آه نامده ها و نارسیده ها
آه دوری ها و ندیده ها
آه ترس ها و تاریکی
و چراغی که نیست.
آه
آه
آه.
اکنون،
هنوز استاده ام.
و اکنون
اکنون،
اکنون.