قصه هایی برای لیانا/الاغ و سگ کوچک

قصه هایی برای لیانا

الاغ و سگ کوچک

مردی یک سگ کوچک داشت.

 

و خیلی با سگش مهربان بود. او سرش را نوازش می کرد و سرش را روی زانوی خود می گذاشت و با او حرف می زد.

 

سپس لقمه های کوچکی از روی بشقاب غذایش به او می داد.

یک روز الاغ از پنجره نگاه کرد و صاحبخانه و سگش را دید.

الاغ گفت:

" چرا او مرا نوازش نمی کند؟

 

 

این منصفانه نیست.من سخت کار می کنم و سگ فقط دمش را تکان می دهد و واق واق می کند و روی زانوی صاحبش می پرد. این اصلا منصفانه نیست."

سپس الاغ به خودش گفت:

" اگر آنچه که سگ انجام می دهم ،من هم انجام دهم؛ممکن است مرا هم نوازش کند."

در نتیجه الاغ وارد اتاق شد


 

و با صدای بسیار بلندی،عرعر کرد. او دمش را با شدت جنباند ،بطوری که دمش به پارچ آبی که روی میز بود،برخورد کرد و آن را به زمین انداخت.بعد تلاش کرد که بر روی زانوی صاحبش بپرد.

 

مرد فکر کرد که الاغش دیوانه شده است و با صدای بلند فریاد زد:

" کمک ،کمک."

چند مرد با چماق هایی که در دست داشتند،به کمک آمدند. آنها الاغ را با چماق هایشان زدند و او را از اتاق بیرون کردند.

 

 

 و الاغ را به سمت مزرعه برگرداندند.

الاغ با خودش گفت:" من همان کارهایی را کردم که سگ می کرد. و آنها هنوز هم دارند او را نوازش می کنند و مرا با چماق هایشان کتک می زنند. این منصفانه نیست!!!.

قصه هایی برای لیانا؛زنبور عسل وزوزوو

قصه هایی برای لیانا

 

 زنبور عسل وزوزوو

 

وزوزوو دیگر زنبورهای عسل را دوست ندارد.چون دیگر زنبورهای عسل ،مسافرت های طولانی پرواز می کنند تا شهد گل پیدا کنند،ولی وزوزوو به جاهای دور پرواز نمی کند. آخه وزوزوو یک کم تنبل است.

 

در اینجا وزوزوو  شهد  یک نرگس زرد را می نوشد.

 

لاله ها شیرین هستند.

 

سنبل ها شیرین تر هستند.  

 

و یک گل دیگر

 

و سرفه

 

 

 

 وزوزوو تنبلی کرد و رفت روی یک گل نشست که بوی آن خوب نبود. حالا وزوزوو مرتب سرفه می کند. و می افتد داخل گل.

 

 و بقیه زنبورها می آیند و دوباره  وزوزوو را نجات می دهند.

شما فکر می کنید وزوزوو کی تنبلی رو کنار می گذارد؟