تعهد به کار
امروز,از اینه نصب شده در گوشه مغازه,منظره کار کردن دو جوان را که مشغول بیل زدن فضای سبز بلوار بودند را ناخوداگاه مشاهده کردم.
چون اینه روی دیوار مغازه نصب شده,فضای پانزده_بیست متری مقابل را نشان می دهد و چون آینه از سمت داخل مغازه ,اندکی بیرون تر است,بیشتر فضای خیابان و بلوار وسطش را می بینی و پیاده رو را کمتر.
داشتم کتاب می خواندم که نگاهی به بیرون انداختم و در اینه,ان دو کارگر فضای سبز را دیدم که مشغول کار بودند.و چون کار کردن شان برایم جالب امد,بیش از نیم ساعتی را مشغول این دیدن شدم.
انکه بیشتر جلب توجه می کرد,قدی در حدود ۱۷۵سانتیمتر داشت و ۲۶_۲۷ساله به نظر می رسید.موهایش را اخیرا اصلاح کرده بود,دور گوشها خیلی کوتاه شده بود و موهای سیاه براقی داشت.ریش جالبی هم گذاشته بود.شال گردن مشکی دور گردنش بود.یک شلوار سبز خاکی نظامی که جیبهای بزرگی در دو طرف زانو دارد,به پا داشت و یک کاپشن تنگ چرم مصنوعی با تعداد زیادی ارم و برچسب, هم بر تن داشت.روی استین دست راست کاپشن یک برچسب پرچم امریکا و یک ارم دیگر,همینطور روی استین چپ و شانه راست و چپ و جلوی سینه,هفت هشت تا برچسب وجود داشت.
کفش ورزشی ارزان قیمتی هم به پا داشت.
بیلی در دست و مشغول مرتب کردن بستر شخم خورده زمین باریک بلوار بود.در وسط ان باریکه یک ردیف برگ نو کاشته شده بود و او مسیر ابیاری انها را با همکارش مرتب می کرد.البته ابیاری انها هم قطره ای است و نیازی به درست کردن جو و نهر نبود.
بیل را به شانه راست تکیه داد,موبایلش را از جیب بغل بیرون اورد,مدتی با ان ور رفت.موبایل را با دقت در جیب بغل کاپشن گذاشت,دنباله های شال گردن را هم روی شکمش قرار داد و زیپ کاپشن را کشید.
مدتی به این ور و ان ور نگاه کرد. بیل را بدست گرفت و با بی حوصلگی,البته اول صبح بود,یکی دو بار,تیغه بیل را به زیر درختچه برد و چند برگ و کمی خاک را بیرون کشید.بعد پای راستش را به زیر درختچه هدایت کرد و با کفشش زیر درختچه را ماله کشید.
موبایل را از جیبش در اورد,و با عجله یک پیام را نگاه کرد,ظاهرا صدای دریافت پیام را شنیده بود.موبایل را مجددا در جیبش قرار داد و دسته بیل را روی شانه چپش تکیه داد و به مغازه داری که در ان سمت خیابان مشغول ریختن اب روی ماشینش بود,نگاه کرد.کار مغازه دار که تمام شد,بیل را بدست گرفت و چون چند متر از دوستش که سمت دیگر درختچه ها را مرتب می کرد,عقب مانده بود,با کفش راستش,زیر درختچه ها را ماله کشید,بعد چند بار بیل را بکار انداخت تا به همکارش رسید.چیزی به او گفت,او هم بیل را به شانه اش تکیه داد,چند دقیقه ای با هم حرف زدند و خندیدند.بعد بیل هایشان را بدست گرفتند و چند بار به کارشان انداختند.او بیلش را به درختچه ها تکیه,داد. مدتی اینور و آنور پیاده روها را نگاه کردند.و بعد آنجا را ترک کرد و حدود بیست دقیقه بعد با یک کیسه زباله سیاه برگشت. و طرف کیسه زباله را با دستانش نگه داشت و کارگر دوم ،با بیلش مقداری برگ بداخل کیسه ریخت.برگها حدود دو مشت می شدند.او کیسه را در کنار درختچه ها قرار داد و محل را ترک کرد. الان یک بیست دقیقه ای است که از او خبری نشده است. بیلش و کیسه زباله منتظرش هستند. کارگر دوم هم از دیدرس من دور شده است.