صف نان و مردمان ما:
دیروز که جمعه بود،و بواسطه کرونا و البته امتحانی که خانمم داشت،قرار نبود،جایی برویم.با تاخیر برای خوردن صبحانه اقدام کردم و چون نان در خانه نداشتیم،سوار دوچرخه ام شدم و به سمت نانوایی ها روانه.نانوایی اول،که نام محلی سبزواری می پزد،تعطیل بود.نانوایی بعدی،که بربری می پخت،صف شلوغی داشت و البته من هم داشتم دوچرخه سواری می کردم!
نانوایی بعدی سنگکی بود و با خودم گفتم ،سنگک بهتره.
به نانوایی سنگکی که رسیدم ،دیدم صفش از نانوایی بربری بیشتره و این سنگکی هم بود.بهر حال من نان سنگک را ترجیح می دهم.دوچرخه را گوشه ای قرار دادم و دورتر از بقیه منتظر نوبتم ایستادم.نفر اول ده تا نان گرفت.حساب دقایق را که کردم،دیدم صبحانه ما ساعت یک خواهد شد.بعد از من خانمی آمد کوتاه قد.پرسید شما نفر آخر هستید،بله گفتم.
بعد آقایی کت و شلواری آمد، او هم از من پرسید،که آیا من نفر اخرم،به آن خانم کوتاه قد اشاره کردم.بعدش آقای دیگری آمد، او هم از من پرسید که آیا من نفر اخرم؟به آقای کت و شلوار اشاره کردم.در این اثنا،صف و نانوا هم کار خودشان را می کردند.شش نفر از من جلوتر بودند.دو سه نفر هم آمدند و بی صف ،یک نان گرفتند.
خانم قد بلندی امد.او هم از من پرسید که آیا من نفر اخرم،(گفتم دورتر از بقیه ایستاده بودم،داشتم فاصله اجتماعی را رعایت می کردم).
در پاسخ به آن خانم قد بلند،به آقایی که رفته بود در نزدیک جلوی صف ایستاده بود و کاپشن فرسوده ای هم تنش بود،اشاره کردم.
شش نفر جلوی من کمتر شده بودند،آخرین نفر جلوی من،منتظر نانش بود که دیدم آن دو خانمی که بعد از من آمده بودند و یکی کوتاه قد و دیگری بلند قد بود،خودشان را در پشت سر نفری که نان می گرفت قرار دادند.نگاهی دزدکی هم به من و بقیه انداختند.من کماکان در همان فاصله اول ایستاده بودم.
اقایی با ماشینش آمد و روبروی نانوایی نگه داشت.ماسک زد،دستکش پوشید و از ماشینش پیاده شد و با اعتماد به نفس کامل از همه حاضران در صف جلو زد،و رفت داخل نانوایی.به نانوا گفت ،نان خاشخاشی! هست؟نانوا گفت دو تا آماده دارم .داشت آن دو تا نان را می گرفت که دیدم نفر اصلی جلوی من ،هم نانش آماده است و من به جلوی صف رفتم.
به نانوا گفتم ایشان که در صف تشریف نداشتند.خریدار نان خاشخاشی!رو به من کرد و گفت،عامو،اگر نون خاشخاشی می خوای خب تو هم بگیر !و البته نان را زیر بغلش زد و رفت.
خانم قد بلندی که چهارمین نفر بعد از من بود و با آن خانم کوتاه قدی که نفر بعد از من بودند،به نانوا اعتراض کردند که ما هم نان دانه دار می خواستیم اگر بی صفه.نانوا گفت،یک نان صف نداره.خانم قد بلند خیلی معترض بود و از زمین و زمان و فرهنگ بد مردم و ..گلایه می کرد.من در این حین پول سه تا نان را واریز کردم و به نانوا گفتم،نوبت منه و سه تا نان می خوام.نانوا به آن خانم قد بلند معترض تر از دیگران، گفت چند تا نان می خواهید؟
او هم که تا اون لحظه خودش را در قالب یک آدم متمدن و با فرهنگ ،رعایت کننده حق و حقوق دیگران نشان داده بود،گفت دو تا.به محض اینکه نانوا،نانها را روی توری سیمی انداخت این خانم نان را برداشت و تشکر کرد و رفت.
آقای کت و شلواری که بعد من تو صف بود،گفت خدا پدر همون آقای اولی رو بیامرزد که فقط زرنگی کرد و بی صف نان گرفت و رفت.این خانم دو نفر بعد از من بود و این همه از رعایت حق دیگران گفت و همان کار آن آقای نان خاشخاشی را کرد.!
نانوا گفت به من مربوط نیست خود شماها باید صف رو رعایت کنید.اقای کت و شلوار گفت،کلا دروغ و تقلب و کلک تو این مملکت ،عادی شده.وقتی مسوولین ما اون کارها رو می کنند،چرا اون آقا و اون خانم اینکار رو نکنه!
من گفتم،فرهنگ ما ،فرهنگ خواندن سه خط پیام تلگرام شده،عمق نداره این!
آقای کت و شلواری که از من جوانتر بود ،گفت نه عامو! تقصیر فضای مجازی نیست.تقصیر مسوولین دزد ماست که به بقیه هم دزدی رو یاد دادند.
من نانم را گرفتم و این بحث هنوز آنجا ادامه داشت.
شاهرود-جمعه 26 دی 99