رومئو و ژولیت

♟️درباره کتابی
📘 رومئو و ژولیت
👤ویلیام شکسپیر

نمایشنامه ی رومئو و ژولیت در سال۱۵۹۷ منتشر شده است.یکی از مشهورترین نمایشنامه های شکسپیر است.
شکسپیر بی شک در کنار اینکه نویسنده ی خوبی بوده است،آدم بسیار باهوشی هم بوده است. او برای اینکه بیشترین تاثیرگذاری ها را، نوشته هایش داشته باشند،مکان وقوع آنها را هوشمندانه انتخاب کرده است. مثلا تاجر ونیزی که یک نمایشنامه در مورد عواقب حرص و آز و البته تا حد بسیاری، یهودستیزانه می باشد،وقایع اش را در مکانی بجز انگلستان برمی گزیند و البته ما می دانیم که آن شیوه ی کسب و کار که یهودیان انتخاب کرده بودند،یعنی پول قرض دادن و بهره آن را دریافت کردن،که شکلی از بانکداری اولیه بوده است،از یهودیان ساکن بریتانیا شروع شد.اما او نمایشنامه ی تاجر ونیزی را،هوشمندانه در مورد ونیز ایتالیا می نویسد.
در مورد رومئو و ژولیت هم ،شکسپیر همین کار را کرده است. او می خواهد عشق را بستاید و قدرت عشق را نشان دهد. برای این کار،او باید قدرت زیادتر سنت های خانوادگی، نفرت و انتقام را به مقابله ی عشق ببرد. نقدی که شکسپیر بر سنت های خانوادگی، نفرت و انتقام دارد و آنها را،نیروی بجا مانده از رسومی می داند که باید تغییر کنند، برای چنین کاری، شکسپیر بدرستی اندیشیده است که بیشترین تاثیری گذاری این، خواهد بود که همه به سالن تئاتر بیایند،چه آن عشاق جوان و سنت شکن و چه خانواده های اشراف که حفظ سنت ها،برایشان یک اولویت بزرگ است ،تا او در نمایشنامه نشان دهد که در جایی دورتر از انگلستان و در ورونا، در شمال ایتالیا ،زشتی چسبیدن به سنت های غلط خانوادگی،نفرت و انتقام چگونه عمل می کنند،تا ببیننده تئاتر در انگلستان،به مصداق سوزنی بر همسایه، تلنگری دریافت کرده باشد.از این نظر شکسپیر یک وطن پرست هم هست.برای اصلاح رفتار نادرست شهروندان انگلیسی مستقیم به آنها حمله نمی کند،برایش هبستگی اجتماعی مردم انگلستان،یک اولویت است.

سرنوست مترجم کتاب نبرد من

♟️سرگذشت مترجم کتاب نبرد من

📘در جستجوی صبح

👤خاطرات عبدالرحیم جعفری،مدیر انتشارات امیرکبیر

"در سال ۱۳۱۸ که تب طرفداری از آلمان نازی و هیتلر در ایران بالا گرفت و کتاب نبرد من هیتلر منتشر شد،سر و صدای زیادی در اطراف این کتاب در جهان بلند شد، افسری به نام محسن جهانسوز خلاصه ی این کتاب را ترجمه کرد و برای چاپ به کتابفروشی علمی آورد.

در آن موقع من مسوول قسمت ورق تاکنی چاپخانه بودم. آقای محسن جهانسوز با لباس شخصی برای پیگیری صحافی کتابش، مرتب به سراغ من می آمد. قامتی متوسط و چشمانی درشت و چهره ای زیبا و معصوم داشت.

پس از انتشار کتاب، بر خلاف انتظار استقبالی از آن نشد.

ولی ستوان جهانسوز و عده ای از افسران و دانشجویان دانشکده افسری به جرم قیام علیه امنیت کشور، بازداشت و در اسفند ماه همان سال طبق حکم دادگاه نظامی به اعدام محکوم شدند."

با خیام

♟️ با خیام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ی گل رنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه ی خاک ما،تماشاگه کیست؟

خیام این شادی مضاعف را نسبت به ما داشته که هم بر سبزه ی خاک کسی بنشیند و هم ترنم چندباره ی ابری که مرتب می آمده را بر برگ سبزه ی خاک او، بشنود. اگر ما کسانی باشیم بر سبزه ی خاک نسل هایی بعد از خیام،بر سبزه ی خاک کسی نشسته باشند،این دریغ را داریم که آغازین حرف خیام که بارش نوازشگر و رویاننده ی سبزه هست،دیگر کمتر شنیده می شود.
و خیام آنقدر ذوق دانستن داشته که می خواسته بداند سبزه ی خاک او،تماشاگه چگونه آدمیانی خواهد بود.
در واقع نصیحتی به نسل پس از خود دارد.
و من امروز،آرزو می کنم که آدمیانی که بر سبزه ی خاک‌من می نشینند آدمیانی به مراتب شادتر،امیدوارتر و انسان تر از آنی که من هستم باشند.

جمله ای از کتابی

♟️جمله ای از کتابی

📘قهرمان دوران

👤میخائیل لرمونتوف

حق با او بود.ما ممکن بود نرسیم ،ولی با این حال رسیدیم و اگر همه ی مردم قدری بیشتر بیندیشند به این نتیجه خواهند رسید که زندگی به این نمی ارزد که شخص اینقدر به فکرش باشد.

یک جمله از کتابی

♟️یک جمله از کتابی
📘داستان عشق
👤اریش سگال
عشق یعنی اینکه هرگز مجبور نباشی بگی متاسفم.

مهر مهرویه،  سپه سالار سپاه انوشیروان

♟️مهر مهرویه،سپه سالار سپاه انوشیروان

📘📘📘

در جنگ بین ایران ساسانی در زمان خسرو انوشیروان که منجر به شکست رومیان و امپراتور ژوستنین شد،موضوع به این قرار بود که پیرامون تِلفیسی در قفقاز دشتی بوده که دره های صعب العبور بر آن مشرف بوده و دشت هم باتلاقی و دارای بیشه های انبوه که خود آن هم چون سدی راه را بر سپاه می بسته و دره ها تنگ و رومیان همه جا را با تیرهای چوبی و سنگ حصار کرده و به شدت از آن مراقبت می کرده اند.

مهر مهرویه فرمانده سپاه ایران بوده است.

اول اجازه دهید آنچه گاثیاس رومی در روز مرگ مهر مهرویه که در پایان همین جنگ و بطور طبیعی از بیماری فوت کرده،نوشته را مرور کنیم:

"مهر مهرویه را با درد و رنج بسیارش به شهر مِتسِخینا(شهری در گرجستان کنونی) رساندند و در آنجا تسلیم بیماری شد و بازپسین دم زندگی او، رقم خورد،او یکی از معتبرترین سیره ها را در تاریخ پارس به یادگار گذاشت. مهر مهرویه،رهبری درخشان و مدیری ورزیده در رزم و مهمتر از همه اینها، مردی بی باک بود. در پیرسالی نیز که هر دو پایش،خشکیده بود و دیگر توان نشستن بر اسب را نداشت، همچنان از زور و و بنیه ی مردان جوان و تروتازه برخوردار بود.....در برهه ای که نای جنگیدن نداشت او را بر تخت روانی حرکت می دادند و لابلای صف های پیکارجویان می گرداندند. در ان حال مردانش را ترغیب و تشویق می کرد و موجب می شد دستوراتی به موقع بدهد که ترس در دلهای دشمن می افکند و موجب می شد تا میوه ی پیروزی برسد. دیگر هرگز مصداقی بارزتر از او برای این سخن پیدا نخواهد شد که فرمانده ی خوب آن کسی است که از مغز بهره مند باشد نه فقط زور بازو."

حال با این تعریف یک نویسنده از سپاه دشمن،به این بپردازیم که مهر مهرویه چطور از پتانسیل جاسوس ها در آن جنگ استفاده کرد.

مهر مهرویه فکر کرد که مادام که رومیان آن دشت و دره ها را زیر نظر داشته باشند،ممکن نیست که از دو جانب حمله کند. اما همین که نظارت ها بر دشت و بر معبرها کاهش یابد،آن راه صعب العبور،راه راحتی برای حمله خواهد شد.

وانمود کرد که به ناگاه مبتلا به مرض خطرناکی شده که درمانی ندارد و به بستر رفت.او ابتلای خودش به بیماری را با آب و تاب نشر داد و با داد و قال زیاد، بنای عجز و لابه از تقدیر را گذاشت.خبر به فوریت در سپاه پیچید که سپهسالار به مرض بدی گرفتار آمده و در شرف موت است.آن عده از کسانی که از راه فروش آدم ها به دشمن و رساندن خبرها به او،نان می خورند،نیز نمی دانستند که چه رخ داده،چرا که او نقشه اش را کامل و با دقت چیده بود و خبرچین ها گول خوردند و شنیده های خود را به رومیان رساندند.رومیان هم این خبرها را باور کردند و در نتیجه،آرام آرام ،دقت و مراقبت از معبرها کاهش یافت، چون با بیماری سخت سپه سالار سپاه ایران، گمان نمی کردند،اتفاقی بیفتد.

مهر مهرویه چنان در بیماری خود،نقش بازی کرد که نزدیکترین کسانش هم باور داشتند که عنقریب خواهد مرد. به محض اینکه مطلع شد،گشت و مراقبت از حصارها و دره ها از بین رفته، دستور حمله داد و دمار از رومیان درآمد و دژ را با آشوب تمام تسلیم کردند و از آن پس هم بزرگترین شکست ها را نصیب بردند.

قبای ترمه

♟️قبای ترمه
🌈🌈🌈

در سکانسی از فیلم آنها برای میهن شان جنگیدند که مربوط به حوادث جنگ جهانی است، در جمع سربازان گفتگویی می شود و یکی از سربازان به دیگری می گوید اسبت را به من بده و آن سرباز می گوید من تفنگم، اسبم و زنم را به کسی نمی دهم.
این سکانس ،تاکیدی بر میزان علاقه ی آن سرباز به تفنگ و اسبش هست و نکته اینجاست که زنش را در ردیف آخر آن تاکید،نام برده است.
این بیان،تلاشی و تاکیدی بر تمرکز بر جنگ است و می خواهد احترام تفنگ و اسب را که ابزار جنگ هستند،در ردیف همسر آن سرباز و حتی مقدم بر او قرار دهد.
در نقطه مقابل و در کتاب قهرمان دوران نوشته لرمونتوف،در فرهنگی که زن از برابری برخوردار نیست و اسب وسیله ی کار و دزدی فرد است با این آهنگ محلی آشنا می شویم؛
" در اوبه،
دختران زیبا بسیارند.
ستارگان در تیرگی چشمان شان می درخشند.
عشق آنان شیرین است،
قسمت همه کس نیست.
ولی آزادی آزادگان پرنشاط تر است.
با زر چهار زن می توان خرید،
ولی اسب بادپا قیمت ندارد.
از گردباد باز نمی ماند در بیابان.
خیانت نمی کند و فریب نمی دهد."
و یک قصه ی محلی هم ما در ایران‌مان داریم که ترانه محلی تفنگ نقره ای از آن، منشأ گرفته است و عشق انسانی را ارج گذاشته است.
داستان این گونه است که فردی به نام مراد در ایل زندگی می کند، جوان دلیری است و اسب بی نظیری دارد. روزی یا شبی ،دزدانی به ایل می زنند و علاوه بر اموال و گوسفندان ایل،دو کودک هم می دزدند. مراد با چند همراه دیگر،رد راهزنان را می زنند و شب،مراد به خیمه رئیس راهزنان می خزد و خنجر بر گلوی او می گذارد و آزادی دو کودک را می خواهد. آن دو کودک آزاد می شوند و مراد،دست بر سبیل رئیس راهزنان می گیرد و می خواهد سبیل او را که نشانه مردی و دلاوری است ،ببرد تا دیگر او جرات راهزنی و هجوم به ایل آنان را در سر نپرورد.
رئیس راهزنان،التماس می کند و تفنگ دسته نقره ای خود را به مراد پیشکش می دهد تا او از کوتاه کردن سبیل وی صرفنظر کند و چنین می کند.
روزی در ایل مجاور مسابقه تیراندازی است و مراد و دوستانش به آن مسابقه می روند و در آنجا، مراد چشمش بر دختری می افتد و عاشقش می شود. او دختر رئیس آن ایل است و خواستگاران بسیار دارد،اما خود بر چوپانی دل بسته است. هر که به خواستگاری رفته مایوس برگشته.
مراد می شنود که دختر عاشق لباس ترمه است. ترمه،گران و نایاب است. مراد با یک گاری پر از گندم ،به شهر می رود تا به ازای گندم ، ترمه بخرد. در شهر فقط یک ترمه فروش هست که رند و دندان گرد است.
ترمه فروش وقتی متوجه عشق مراد به دختری می شود،می گوید من گندم نمی خواهم. فقط به ازای تفنگ و اسبت به تو ترمه می دهم و وقتی مراد راضی به این‌ معاوضه می شود،آن ترمه فروش،گندم و اسب و تفنگ را می گیرد و چند متری ترمه به مراد می دهد.
مراد شادان به ایل می رود و با این گمان که آن دختر به ازای آن ترمه،به او بله خواهد گفت مادرش را به خواستگاری وی می فرستد.
نکته تراژیک این داستان این است که آن دختر هم به عشق جوان چوپان دل بسته و به مراد، نه می گوید و مراد اسبش و تفنگ دسته نقره ای را به پای یک عشق بی سرانجام می دهد.
این سه گفتار در مورد اسب و تفنگ ،سه نگاه متفاوت دارند.
اولی تمجید جنگ و البته شاید دفاع از وطن را سفارش می کند.
دومی بر جایگاه ضعیف زن در اجتماع روستایی قفقاز اشاره دارد و سومی پاسداشت عشق پاک انسانی است که تفنگ و اسب در پای آن، معاوضه می شوند.
ترانه ی تفنگ دسته نقره ای که چند نفر از جمله کوروش یغمایی آن را خوانده اند اشاره به داستان مراد دارد.

سرنوشت ترالس و ارزش نوشتن

♟️سرنوشت ترالِس و ارزش نوشتن

📘📘📘

ترالِس شهری در ترکیه قدیم است که بر کرانه رور مناندر واقع بوده است.در دولت روم شرقی بخش آسیایی ترکیه امروزی را استان آسیا می نامیده اند،چون در قاره ی آسیا قرار داشته است.در دوره امپراتوری اگوستوس( ۲۷ قبل از میلاد تا سال ۱۴ پس‌از میلاد) ،در شهر ترالس یک زلزله ی وحشتناک اتفاق می افتد و شهر تماما ویران می شود. یکی از اهالی آنجا که تمام خانواده اش را از دست داده،فکر جالبی می کند. به سمت اتریش که در آن موقع اگوستوس مشغول جنگ با قبایل کانتابری بوده، می رود و ماجرا را به عرض امپراتور می رساند. امپراتور،بسیار متاسف می شود و هفت تن از برجستگان دولتش را به ترالس می فرستد . آنها به فوریت اقدام به ترمیم خرابی‌ها و در واقع ساخت یک شهر جدید می کنند. این اتفاقات را بعدا با ساخت مجسمه ای برای آن فرد محلی که نامش شارمون بوده،یادبود می گیرند.

پنج قرن بعد،وقتی که آگاثیاس به آن‌ شهر می رود،این تاریخچه را، می بيند و می شنود و در تاریخ آن را ضبط می کند. می نویسد:

" دلیل روشن آن هم سرود نغزی است که در ایام سکونت در آنجا خواندم.در مزرعه ای واقع در حومه ی شهر،گویا همین جا زادگاه شارمون بود( مزرعه به نام سیدروس خوانده می شد)پایه ی مجسمه ای دیده می شود.این پایه قدمت بسیار دارد و با اینکه نشانه ای از وجود مجسمه ای بر آن نیست،گمان می رود که مجسمه ی،شارمون بر این پایه قرار داشته است. اما متنی منظوم بر آن حک شده که هنوز خوانده می شود و بدین قرار است:

"روزگاری آنگاه که زمین لرزه ای به این شهر زد و این جا را خاک کرد،

شارمون جوانمرد،

بی‌درنگ در پی چاره درآمد.

تا شهر را از ویرانی برهاند،

در نهایت،

امپراتور و خیمه و خرگاهش را در کانتابریای دور دست یافت.

این است شمایل او،که بر این پایه مانده،

و اهالی شهر،در رویاهای خود،او را قدر می نهند

و دومین بانی شهر،می شناسندش.

آن کو، ترالِس را از نابودی رهانید."

و حتما اولین بانی شهر را اهالی ترالِس، اگوستوس امپراتور می دانسته اند،که از شارمون به عنوان دومین بانی یاد شده است .

ثبت این اتفاق،ما را به چند نکته آگاه می کند:

زلزله در آسیای صغیر در همه ی تاریخ،مخرب بوده است.

رابطه ی خوب حکومت_مردم همواره می تواند عواقب بلایا را کاهش دهد و قدردانی مردم از حاکمان پاداش این رابطه ی خوب است.

مردم قدر قهرمانان خود را می دانند و مردمان عادی می توانند با یک اقدام "شارمون مانند" خود را در تاریخ جاودانه کنند.

و نهایتا اینکه وقتی حاکمان و مردمان عادی،قدر نویسندگان خود را _ حتی در حد نسوزانیدن نوشته ی آنها _ بدانند، آن آثار، سندی می شود که تاریخ یک منطقه،یک قوم یا یک مکان را فروزان نگه می دارد. از این نظر ،ما در کشورمان،گنجینه های بسیاری را بدلیل بربریت دشمنان و یا تعصب حکومت ها و مردمان از دست داده ایم.

و در مورد خاص کشور ما از عصر صفویه ،مرتب دزدی آثار تاریخی توسط خارجی‌ها بمنظور فروش به موزه های آنان، یک راه دیگر برخورد با پیشینه تاریخی ما بوده است.

در پی آرزوی بوتیلینوس  

♟️در پی آرزوی بوتیلینوس
📘📘📘
و از پی بوتیلینوس و آرزوهای او رفتند،
آه ای رود شادان،
ای قتل عام عزیزتر از پیروزی ها
آب تا دوردستها ها از خون آنان،
سرخ رنگ است.
(شاعری ناشناس و رومی)

در جنگ بین فرانک ها و رومیان که به جنگ‌:گوتیک مشهور است و گوت ها،ژرمن ها و چند قوم دیگر هم درگیر این جنگ شدند و فرانک ها،بخش هایی از ایتالیا را اشغال و نهایتا با رهبری نرسس، رومیان پیروز شدند. البته مثل همه ی جنگ ها،هر کدام از دو طرف جنگ،خود را محق و دیگری را مقصر دانسته اند.
قرائتی را که می خواهم بیان کنم، از طرف رومیان است.
در پایان جنگ که به شکست فرانک ها و الحاق مجدد شهرهای ایتالیا به امپراتوری روم منجر می شود، رومیان،کشتگان خود را مطابق با آیین های مختلف اقوام شرکت کننده در جنگ،به خاک می،سپرند و با غنائم بیشماری که از جنگ ابزارهای فرانک ها، گیرشان آمده و اموالی که فرانک ها از ایتالیایی ها به یغما گرفته بودند را تصاحب می کنند و نرسس را با شکوه تمام به روم باز می آورند.
زمین اطراف کاپوا و نواحی مجاور آن، سرتاسر غرق خون بوده و آب رود هم، هر گاه که موج می زده،جنازه هایی را به کناره می آورده است
گفته شده که بر سنگی در نزدیک ساحل رودخانه، شاعری ناشناس،شعری حک کرده که ترجمان بیهودگی جنگ است.
"
کاسولینوس جنازه های سربازانش را بدین جا سپرد،
بدین جا که آب رود به دریای تیرنه می ریزد،
در این جا،
دسته های وحشی فرانک ها،
طعمه ی نیزه های آسونی ها(*) شدند.
و از پی بوتیلینوس و آرزوهای او رفتند.
آه ای رود شادان،
ای قتل عام عزیزتر از پیروزی ها،
آب تا دوردستها،
از خون آنان سرخ رنگ است."
پی نوشت:
(آسونی ها نامی یونانی است و این نام را یونانیان به قبایلی چند از ایتالیایی ها داده بوده اند و در گذر روزگار،به همه ی قبایل ایتالیایی،آسونی گفته می شد)

ایران از نگاه دیگران

♟️ایران از نگاه دیگران

📘📘📘
اگر پیل زوری و گر شیر جنگ
به نزدیک من،صلح بهتر که جنگ ( سعدی)

معمولا ما بیشتر دوست داریم که حرفهای بسیار نغز و تهییج آمیز در مورد میهن مان بزنیم. اما من بر این باورم که ایران سوای رفتار حاکمان آن است و ما باید در نقد رفتار آن حاکمان در طول تاریخ به این نکته بیندیشیم که کدام رفتار به کمک ایران آمده و آن را رویین تن کرده است و کدام رفتار،موجب این شده که نفرتی در ذهن دیگران کاشته شود که در روز مبادا، موجب آسیب به کشور شده است. از این نظر، ایران سوای رفتار حکمرانان بر آن، باید مورد مداقه باشد.
چند جمله از نوشته ی اگاثیاس مورخ بزرگ رومی را پیش از اسلام را بخوانیم:
" داتیس را در نظر آوريد،ساتراپ داریوش که در اعصار گذشته با سپاهی از پارس ها به هوای آن که علاوه بر آتیکا، باید سراسر خاک یونان را هم به تصرف آورد ،به ماراتن آمد. حمله، فاقد مبنایی اخلاقی و اصولی بود و توجیهی نداشت و انگیزه ی آن، فزون خواهی محض داریوش ،شاهنشاه پارس بود.گویا قاره ی آسیا به اندازه ای که او می خواست،جا نداشت و بر دلش،گران آمده بود که اروپا را نیز به زیر فرمان ندارد.
دلیل شکست سهمگین پارس ها از میلیتادس هم چیزی جز همین نبود."
و باز می نویسد:
"یا خشیارشای (خشایارشا) نام آور را در نظر آوريد و آن مایه کارهای بزرگ و شگرف که او انجام داد( منظور آگاثیاس، ساخت پل بر تنگه ی هلسپونت و حفر ترعه در شمال کوه ائوس است)،سرانجام چه شکستی از یونانیان خورد،که بی جهت و به ناحق عزم آتن کرد تا خلقی را به بندگی بکشد،که آزاری بدو نرسانده بودند،زور را بر حق ترجیح داد،و بر زور و وعده ی سپاهیانش و جنگ ابزارهای آنان غره شد،نه به شعور و درایت،در حالی که یونانیان،به دفاع از آزادی خود برخاسته بودند و چشم به چیزی نداشتند مگر برآمدن همین مقصود، و هر قدم درست و مقتضی را برای تحقق همین امر برداشتند و به اجرا درآوردند. "
ایا رفتار تائیس، معشوقه یا زن بدکاره ای که در جنگ اسکندر بر علیه دولت هخامنشی،در شب فتح تخت جمشید و در موقعی که اسکندر در مستی شراب به سر می برد،او را تحریک کرد تا فرمان دهد که تخت جمشيد را آتش بزنند،نتیجه ی نفرتی نبود که سپاهیان خشایارشا با کشتن خانواده آن زن،در یونان انجام داده بودند؟
من جمله سعدی را مجددا تکرار می کنم:
اگر پیل زوری و گر شیر جنگ
به نزدیک من،صلح بهتر که جنگ