قصه هایی برای لیانا:  نتیجه کار خوب

قصه هایی برای لیانا

نتیجه کار خوب

روزی مورچه ها سرگرم پیدا کردن غذا در کناره جویبار بودند که یکی از آنها خیلی به آب نزدیک شد و ناگهان به داخل آب غلتید.

مورچه در حالی که در آب غوطه ور بود،با صدای ضعیف خود فریاد زد:

" کمک ،کمک . "

دیگر مورچه ها در کناره آب جمع شدند. اما چه کاری می توانستند بکنند.

درست در همین موقع یک کبوتر،پروازکنان از آنجا عبور می کرد . به سرعت به سمت درختان شیرجه زد،شاخه باریکی را کند و آن را در نزدیکی مورچه،روی آب انداخت.

مورچه ،با زحمت از شاخه بالا رفت و نجات یافت.

چند روز بعد،یک شکارچی پرنده،برای به دام انداختن کبوتر آمد.او دام خود را پهن کرده بود و منتظر به دام انداختن کبوتر بود.

اما مورچه ها فهمیدند که او چه می خواهد بکند. آنها تصمیم گرفتند که کبوتر را که دوستشان بود،نجات دهند.

آنها به صورت دسته ای از لانه شان بیرون آمدند و به سمت شکارچی حرکت کردند و دسته جمعی به او حمله کردند و شروع به نیش زدن و گاز گرفتن شکارچی کردند.

شکارچی،دامش را به درون آب انداخت و با سرعت از آنجا فرار کرد.

قصه هایی برای لیانا : زاغ کله بزرگ

 قصه هایی برای لیانا

زاغ کله بزرگ

سر سیاه هر روز بلند می شد ، نوک خود را تیز می کرد و به اطراف نظری می انداخت و زاغی های دیگر را با دقت نگاه می کرد.

سر سیاه با خودش گفت:

" هیچکدام به اندازه من نیستند. واقعا که. من برای زاغی ها خیلی خوب هستم.من می توانم بروم و با کلاغها زندگی کنم. آنها هم پرهای براق سیاهی مانند من دارند و  به خوبی به من خوش آمد خواهند گفت."

در نتیجه او عازم رفتن شد،اما یک خرده ،مطابق انتظارش نبود.کلاغها نمی دانستند که او کیست،اما آنها مطمئن بودند که او ، از آنها نیست.

در نتیجه او را وادار کردند که کارهای سخت و طاقت فرسایی انجام دهد.

آنها می گفتند:

" طفره نرو،برو و آن کار را انجام بده،سریع باش،چرا اینقدر تنبلی می کنی،زودتر،تندتر و...."

سرسیاه بیشتر و بیشتر مریض و خسته شده بود.نهایتا تصمیم گرفت که آنجا را ترک کند و نزد زاغی ها برگردد.

سرسیاه با خودش اندیشید:

" نهایتا آنها خواهند فهمید که من خیلی بزرگ و مهم هستم."

اما او اشتباه می کرد.

وقتی که پرسیاه به نزد زاغی ها رفت،آنها به او گفتند:

" اگر تو به اندازه کافی برای کلاغها خوب نبوده ای،مطمئنا برای ما هم خوب نیستی."

در نتیجه سرسیاه تصمیم گرفت که از آنجا هم برود و از آن روز به بعد تنها زندگی می کرد.

کارآفرین چه کاری انجام می دهد؟

کارآفرین چه کاری انجام می دهد؟

کارآفرین به منظور تحقق ایده اش عوامل مورد نیاز مانند نیروی انسانی،تجهیزات،مواد اولیه و سرمایه را فراهم می کند و با استفاده از قدرت تصمیم گیری،مهارت ها و استعدادهای فردی،ایده اش را محقق می سازد و به وسیله طراحی،سازماندهی،راه اندازی و مدیریت واحد جدید،به کسب درآمد می پردازد.

جفری تمونز کارآفرین را ایجاد کننده یک چیز ارزشمند از هیچ می داند.

تعریف پیتر دراکر از کارآفرینی

تعریف پیتر دراکر از کارآفرینی:

پیتر دراکر معتقد است کارآفرین کسی است که فعالیتهای اقتصادی کوچک و جدیدی را با سرمایه خود شروع می نماید.کارآفرین،ارزش ها را تغییر می دهد و ماهیت آنها را دچار تحول می نماید.همچنین مخاطره پذیر است و به درستی تصمیم می گیرد.برای فعالیتهای خود به سرمایه نیاز دارد،ولی هیچگاه سرمایه گذار نیست.کارآفرین همواره به دنبال تغییر است و به آن پاسخ می دهد و فرصتها را شناسایی می کند. دراکر کارآفرینی را یک رفتار می داند نه یک صفت خاص که در شخصیت افراد وجود دارد.

کارآفرین کیست؟

کارآفرین کیست؟

اصطلاح کارآفرین(Entrepreneur)را اولین بار ژوزف شومپیتر بکار برد.این اقتصاددان فرانسوی که او را پدر علم کارآفرینی می دانند،بر این باور بود که رشد و توسعه اقتصادی ،زمانی میسر خواهد شد که افرادی در بین آحاد جامعه با خطرپذیری،اقدام به نوآوری کرده و با این کار،روشها و راه حلهای جدیدی را جایگزین راهکارهای ناکارآمد قبلی نمایند.او این عمل را تخریب خلاق نام نهاد.

واژه کارآفرین دربردارنده معنای موفقیت است.این واژه به معنای محصولات،ابداعات،کیفیت و خدمات نوین است.در درون یک شرکت،این واژه به معنای نوع خاصی از روحیه،سرزندگی و فضیلت است.باتلر آن را شوق خلقت می نامد.از همه مهمتر این واژه به افراد پراراده ای اتلاق می گردد که اراده، خلاقیت، پایداری و موفقیت اجتناب ناپذیرشان،آنها را به رهبران و قهرمانان روز تبدیل کرده است.

قصه هایی برای لیانا: زاغی گرسنه

قصه هایی برای لیانا

زاغی گرسنه

پرسیاه،یک زاغچه بود که انجیرهای رسیده و آبدار را خیلی دوست داشت.به محض اینکه یک باغ انجیر می دید که هنوز انجیرهایش کوچک،سبز و سفت بودند،می آمد و یک ایده داشت:

پرسیاه می گفت:

" من پای این انجیرها می نشینم ،تا زمانی که آنها برسند.آن موقع می توانم به محض رسیدن انجیرها،آنها را بخورم."

 در نتیجه او روی شاخه بلندی می نشست و منتظر می ماند.در ابتدای هر بامداد،او به انجیرها نگاه می کرد،اما آنها هنوز سبز بودند.

روز پس از روز می گذشت و زاغچه لاغر و لاغرتر می شد.نهایتا آنقدر لاغر می شد که از روی شاخه به زمین می افتاد.بزودی پس از اینکه رنگ انجیرها به قهوه ای تغییر می کرد،دیگر پرنده ها هم می رسیدند،اما پرسیاه آنقدر ضعیف شده بود که نمی توانست پرواز کند و به دیگر پرنده ملحق شود.

آیا ما هم ملانصرالدین هستیم؟

‍ آیا ما هم ملانصرالدین هستیم؟

روزی ملانصرالدین کفشی نو خریده بود ٬ آنها را زیر بغل زده و در خیابان ها را می رفت ٬ به ناگاه پایش روی میخی رفته و مجروح شد، از جای جراحت، خون سرازیر شد، ملا، روی زمین نشست، جای جراحت را با پارچه ای بست، دوباره کفشها را زیر بغل گذاشت و به راه خود ادامه داد در حالی که با خود می گفت: خدا را شکر که کفشها را نپوشیده بودم و الا الان سوراخ شده بود.

حالا به این فکر کنید که هر روز ده ها هزار نفر در ایران به تعویض روغنی می روند، وقتی سوال می شود چه روغنی داخل ماشین بریزیم جواب می دهیم : جنس خوب !

حالا همین افراد وقتی برای خرید روغن خوراکی به فروشگاه ها می روند، نمی گوید، روغن طبیعی و خوب می خواهم، بلکه از همین روغن های به اصطلاح نباتی تراریخته! که ارزان تر است برمی دارند و به خورد خانواده های عزیز می دهند، نتیجه اینکه، امروزه سکته و بیماری های قلب و عروق مهمترین عامل مرگ و میر در ایران است و عمل قلب باز در کشورمان به اندازه کشور چین است!!
عجیبت تر این است که همه به کارهای ملانصرالدین می خندیم!

قصه هایی بررای لیانا:لاک پشتی که آرزو داشت پرواز کند.

قصه هایی برای لیانا

لاک پشتی که آرزو داشت پرواز کند.

توبی ،لاک پشتی بود که از اینکه خانه خود را روی پشتش می کشید،و با آن به اینور و آن ور می رفت،خسته شده بود.او نمی توانست پرواز را یاد بگیرد و با ناراحتی می گفت:

" این لاک من خیلی سنگین است. اگر می توانستم پرواز کنم،کارم راحت تر می شد."

یک روز به بالای صخره ای رفت و به پایین پرید،تا پرواز یاد بگیرد.و با پشت به زمین افتاد.

با خودش گفت:

" دردسر." و شروع به تقلا کردن نمود تا برگردد. و با خودش گفت:

" ادی،عقاب باید به من بیاموزد که چگونه پرواز کردن را یاد بگیرم."

پنج روز بعد ،توبی نزدیک لانه عقاب رسید و به او گفت که چه می خواهد.

عقاب گفت:

" خنده دار است،این کار غیرممکنه. موجودات قلنبه ای مثل تو،نمی توانند پرواز کنند."

اما توبی تلاش خود را برای اینکه پرهای ادی را داشته باشد،ادامه داد و از ادی  خواهش می کرد که او را آموزش دهد.در نهایت،ادی او را قاپید و به اوج آسمان برد.

ادی به توبی گفت:

" خب آیا می خواهی پرواز کنی؟" و اجازه داد که بپرد.

توبی پاهایش را با سرعت به هم زد و با سرعت به سمت پایین شیرجه زد و با شدت به صخره ها برخورد کرد.

و این آخرین باری بود که لاک پشت پرواز می کرد.

قصه هایی برای لیانا:درد را چگونه متوقف کنیم.

قصه هایی برای لیانا

 

درد را چگونه متوقف کنیم.

یک روز ،چند مار تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.آنها با خودشان کرم کیک،مربای میوه،و لیموناد بردند.آنها نمی دانستند که زنبورها هم پیک نیک را دوست دارند و همین که شروع به خوردن کردند،زنبورها آمدند و شروع به وزوز کردن در اطراف مارها کردند.

مار جوانتر داشت یک کرم کیک را قورت می داد که یکی از زنبورها،سرش را نیش زد.مار یک اویی کرد و زنبور مجددا سر او را نیش زد.

مار با ناراحتی و عصبانیت گفت:

" زنبور بد آزاررسان."

و گفت من باید این زنبور را بکشم. و در همین موقع دید که یک اسب با کالسکه به سمت پایین جاده می آمدند.

زنبور همچنان روی سر مار بود.از شدت درد،مار به آن سمت خزید و سرش را زیر چرخ کالسکه گذاشت.

زنبور بلافاصله زیر چرخ کالسکه له شد و سر مار کم عقل هم زیر چرخ کالسکه له گردید.

عاقبت کم فکری و عصبانیت!!!

قصه هایی برای لیانا: بهترین پسر

قصه هایی برای لیانا

بهترین پسر

روزگاری در هندوستان،سه پسر زندگی می کردند.

اولی نامش سونو بود که خیلی تنبل بود.پسر دوم نامش رامو بود و کاملا نادان بود،در حالی که سومین پسر نامش رانو بود و بسیار شجاع، باهوش، مهربان، درستکار و سخت کوش بود.

یک روز شاه اعلام کرد که می خواهد پسری را به فرزندی قبول کند.

او می خواست پسری را به فرزندی قبول کند که شجاع،باهوش و درستکار باشد.

در نتیجه او تصمیم گرفت که سه امتحان انجام دهد.

در اولین امتحان او مقداری بذر به افراد می داد که باید به بذرها آب می دادند وآنها را پرورش می دادند. کسی که زیباترین گلها را داشت،موفق می شد.

امتحان دوم این بود که باید از یک جنگل تاریک وحشتناک که با قارچ های لغزنده پوشیده شده بود،عبور کنند.

امتحان سوم این بود که باید به سوالی پاسخ می دادند:،سوال این بود:" یک گوسفند چقدر پشم دارد؟"

در امتحان اول رانو ،گیاهان را آبیاری کرد،اما سبز نشدند.

اما او سخت کار کرد.

وقتی که شاه همه را فراخواند،رانو،با گلدان خالی آمد،در حالی که گلدان دیگر پسران با گلهای زیبا،پر بود.

اما شاه گلدان هیچکدام از پسران را دوست نداشت،تا اینکه رانو گلدان خود را آورد.

شاه اعلام کرد که در دور اول مسابقه،کریش،رانو،سارینا،ریتا،لیزا، و ریتو برنده شده اند،و گفت: زیرا من به همه شما بذرهای پخته شده داده بودم و آنها سبز نمی شدند.در حالی که که بذور سبز نمی شده اند،شما انواع بذور دیگری را خریده اید ؛ولی این افراد درستکار بوده اند و سخت کار کرده اند.

اکنون شجاع ترین افراد تعیین می شدند.

رانو خیلی شجاع بود و براحتی امتحان را گذراند.

شاه اعلام کرد کسانی که امتحان دوم را گذرانده اند عبارتند از : لیزا،رانو،کریش و سارینا.

در امتحان بعدی،رانو پاسخ سوال را این گونه داد:

" به اندازه ستارگانی که در آسمان وجود دارد،پشم در گوسفند هم هست."  و رانو امتحان را قبول شد.

حالا او به عنوان پسر شاه انتخاب شد.

داستان کوتاه:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا

مورچه و قمری


در یک روز گرم،یک مورچه در جستجوی آب بود.پس از مقداری راه رفتن،به یک چشمه رسید. با رسیدن به چشمه،او مجبور بود که از یک شاخه باریک علف بالا برود.در حالی که به بالای علف می رفت،سر خورد و به داخل آب افتاد.


اگر که یک قمری که روی درخت بود او را نمی دید،غرق می شد.قمری با دیدن مورچه که به مشکل برخورد کرده بود،به فوریت یک برگ از درخت را چید و آن را در نزدیک مورچه که در حال تقلا بود، روی آب انداخت.
مورچه به سمت برگ حرکت کرد و روی آن رفت.


بزودی برگ به سمت زمین خشک رانده شد و مورچه از روی آن بیرون پرید.
او در نهایت نجات یافته بود.
درست در همین زمان ،یک شکارچی می خواست دام خود را روی قمری بیندازد،به این امید که او را به دام اندازد.
مورچه حدس زد که شکارچی چه کاری می خواهد انجام دهد،و فورا پاشنه پای او را گاز گرفت. با احساس درد،شکارچی،تورش را انداخت.


قمری فورا پرواز کرد و نجات یافت.

داستان کوتاه:قبل از شیرجه زدن،نگاه کن.

قصه هایی برای لیانا
قبل از شیرجه زدن،نگاه کن.
روز گرم و خشکی بود و کلاغ بی نوا،نیاز زیادی به آب خوردن داشت.به هر جا که نگاه می کرد،فقط زمین خشک و سنگی را می دید. او در ارتفاع پایین پرواز می کرد و امیدوار بود که حداقل گودال آبی ببیند تا بتواند تشنگی خود را فرو بنشاند.

او به سرعت بر روی یک کلبه روستایی پایین آمد و یک دریاچه آبی را در وسط کلبه مشاهده کرد! بدون فکر کردن،بطور مستقیم به وسط آب شیرجه زد و آنچنان به دیوار خورد که منقارش کج شد.
آنچه که کلاغ دیده بود،یک نقاشی روی دیوار بود.
بعد از اینکه روی دیوار نشست و نور ستارگان در چشمهایش تابید،احساس کرد که چقدر سبک مغز و ابله بوده است که یک نقاشی را استخر آب دیده است.

داستان کوتاه: حشرات جدید بدتر از حشرات قدیمی هستند.

قصه هایی برای لیانا

حشرات جدید بدتر از حشرات قدیمی هستند.


رودی،روباهی که در جنگل زندگی می کرد،یک روز در حال دویدن و جهش کردن از روی صخره های یک رودخانه بود که سر خورد و توی گودال باریکی افتاد.
با وجود تقلای زیاد او نتوانست از آنجا آزاد شود.بدتر از این،یک دسته ای از حشرات آمدند و شروع به نیش زدنش کردند.


لاکی که یک لاک پشت بود و در همان نزدیکی ها زندگی می کرد ،آرام آرام از آنجا می گذشت که رودی را دید.
لاک پشت مهربان که این وضع را دید،آمد و حشرات را که رودی را نیش می زدند،خورد یا فراری داد.


رودی با دلتنگی گفت:
"نه، بیشتر خود را به دردسر نینداز."


لاکی با تعجب پرسید:
" چرا که نه."
رودی گفت:
" زیرا این حشره ها چندین بار مرا نیش زده اند و حالا دیگر خسته شده اند.اگر تو آنها را بخوری،تعداد زیاد دیگری می آیند و شروع به نیش زدن من خواهند کرد ! "

شعر : دلم برات تنگ شده

 

دلم برات تنگ شده

هر اتاقی
هر درختی
هر میزی
هر غذایی
هر سفری
هر مکالمه ای
هر روزی
هر شبی
هر آواز و ترانه ای
هر کوهی
هر برف و بارانی
هر خنده ای
هر بحثی و صحبتی
هر چای و کیک توتوخانمی
و هر لحظه ای
شبیه من اند:
دلم براتون تنگ شده

شعر: من عاشق چه هستم

عاشق چه هستم
- به جودی ام
عاشق چه هستم
سرت به ملایمت بر شانه ام قرار دارد
نزدیکتر می فشاریش
شبیه تکیه گاهی
و شاید چون نجوایی
و شاید چون پیشامدی
و فقط برای لحظه ای
متوقف می شوی
وزش باد،
موهایت را بر صورت و چشمانم می پیچاند.
تمشک وحشی چشمانت
بر دل بایرم ،
سبزه فروغ می رویاند
و گرمای وجودت،
سردی روزگار را
جوشش حیات می بخشد.
رام ناشده،غزالم
شعرم،غزلم،شرابم

داستان کوتاه: در مسیر خورشید

قصه  هایی برای لیانا

در مسیر خورشید

 

او راه های زیادی را طی کرده بود و خیلی خسته بود.شبیه یک رویا و خیال به نظر می رسید،وقتی که او از خواب در مزرعه برخاست و به دیوارها نگاهی انداخت و باغ و گلها و بچه هایی را که در آنجا بازی می کردند،را مشاهده کرد.

او به راه طولانی پشت سرش ،در جنگل تاریک و تپه های لم یزرع نگاهی انداخت.این دنیایی بود که به او تعلق داشت.

او به باغ پشت سرش که در آن خانه ای بزرگ و دارای پرچین ها وجود داشت و شیبی که به سمت چمن های صاف ختم می شد، نگاهی انداخت. این دنیایی بود که به بچه ها تعلق داشت.

بچه بزرگتر گفت:

" پسر بیچاره! من چیزی برای خوردن تو پیدا می کنم."

باغبان پرسید:

" اما تو از کجا می آیی؟"

بچه جواب داد:

"ما نمی دانیم."

یکی از بچه ها گفت:

"اما او خیلی گرسنه است و مادر می گوید که ما به او مقداری غذا خواهیم داد."

بچه کوچکتر گفت:

" من مقداری شیر به او خواهم داد." او در یک دستش یک آبخوری داشت و در دست دیگرش یک گاری شکسته را می کشید.

باغبان پرسید:

" اما او چه می گوید؟"

بچه کوچک گفت:

" ما نمی دانیم،اما او خیلی تشنه است و مادر می گوید ما باید به او مقداری شیر بدهیم."

باغبان پرسید:

" او کجا می رود؟ "

بچه ها گفتند:

" ما نمی دانیم،اما او خیلی خسته است."

وقتی که پسرک خوب استراحت کرد،گفت:

" ما نباید بیشتر از این توقف کنیم." و برگشت تا به راهش ادامه دهد.

بچه ها پرسیدند:

" چه کاری می خواهید انجام دهید؟ "

پسرک جواب داد:

" من یکی از اعضای گروه هستم که باید کمک کنم که دور دنیا را برویم."

بچه ها پرسیدند:

" چرا ما کمک نکنیم؟" ،" شما مسافرید؟" ،" چقدر می خواهید سفر کنید؟"

پسرک جواب داد:

" تو یک مسیر طولانی،ادامه می دهیم تا خورشید را لمس کنیم."

بچه ها وحشت زده گفتند:

" آیا واقعا خورشید را لمس خواهید کرد؟"

پسرک با ناراحتی گفت:

" احتمالا من خیلی خسته خواهم شد تا به آنجا برسم." و اضافه کرد:

" شاید در خواب به خورشید برسم."

اما بچه ها این جمله را نشنیدند،زیرا خیلی دور شده بود.

باغبان از بچه ها پرسید:

" چرا شما با او صحبت کردید؟ او فقط یک بچه کارگر است."

بچه ها با فروتنی گفتند:

" ما هیچ کاری نکردیم!از لطف او بود که ما را متوجه کرد."

باغبان با ناراحتی گفت:

" خب،چرا مابین شما و او اینقدر تفاوت وجود دارد؟"

آنها از روی کنجکاوی پرسیدند:

"فقط یک دیوار هست،چه کسی این را ایجاد کرده است؟ چرا،خانه ساز این را ایجاد کرده است.،و چه کسی آن را از بین خواهد برد؟"

مرد عبوسانه گفت:

" من هیچ چیز را خراب نخواهم کرد،زمان این کار را خواهد کرد."

و بچه ها برگشتند و مشغول بازی خود شدند،آنها به سمت نور نگاه کردند ،که پسرک را به سفر می برد.

بچه ها گفتند:

" شاید یک روز ما هم بتوانیم به این سفر برویم."

قصه هایی برای لیانا:مورچه و قمری

قصه هایی برای لیانا

مورچه و قمری

در یک روز گرم،یک مورچه در جستجوی آب بود.پس از مقداری راه رفتن،به یک چشمه رسید. با رسیدن به چشمه،او مجبور بود که از یک شاخه باریک علف بالا برود.در حالی که به بالای علف می رفت،سر خورد و به داخل آب افتاد.

اگر که یک قمری که روی درخت بود او را نمی دید،غرق می شد.قمری با دیدن مورچه که به مشکل برخورد کرده بود،به فوریت یک برگ از درخت را چید و آن را در نزدیک مورچه که در حال تقلا بود، روی آب انداخت.

مورچه به سمت برگ حرکت کرد و روی آن رفت.

بزودی برگ به سمت زمین خشک رانده شد و مورچه از روی آن بیرون پرید.

او در نهایت نجات یافته بود.

درست در همین زمان ،یک شکارچی می خواست دام خود را روی قمری بیندازد،به این امید که او را به دام اندازد.

مورچه حدس زد که شکارچی چه کاری می خواهد انجام دهد،و فورا پاشنه پای او را گاز گرفت. با احساس درد،شکارچی،تورش را انداخت.

قمری فورا پرواز کرد و نجات یافت.