قصه هایی برای لیانا

قصه ای از هندوستان: ماه چگونه بوجود آمد؟
خیلی وقت پیش،وقتی که فقط دنیا بوجود آمده بود،ماه وجود نداشت و خورشید در همه اوقات نورافشانی می کرد. هیچ مفهومی از شب وجود نداشت،زیرا خورشید هیچ وقت غروب نمی کرد.همه جا روشن و آفتابی بود و نور خورشید در همه اوقات وجود داشت.مردم بصورت پیوسته،به سختی کار می کردند و توجهی به اینکه چه موقع استراحت کنند،نداشتند.
در یک روز خوب،خالق دنیا،مردم را در مزارع ؛در حالی که مشغول کار بودند،ملاقات کرد.
او از یکی از مردم پرسید: " آخرین باری که این مزرعه را آب داده اید،کی بوده است؟"
کشاورز عرق کرده پاسخ داد: " امروز" .
خالق مجددا پرسید: " و کی این گودال را کنده ای؟"
کشاورز دیگری پاسخ داد: " امروز"
خالق: " کی آن درختان را در باغ کاشته ای؟"
کشاورز: " امروز،اینها همه کار امروز ما می باشد."
خالق سپس زنی را دید که بچه کوچکی در بغل داشت و از او پرسید: " پسرت کی بدنیا آمده است؟"
زن پاسخ داد: " امروز"
در نتیجه خالق فهمید که مردم دنیا درکی از زمان ندارند،آنها باید در تمام ایام کار کنند و فرقی بین شب و روز نمی گذارند. اصلا آنها درکی از شب و روز ندارند.او فکر کرد که باید در این مورد کاری انجام دهد.
سپس او به خورشید گفت: " تو باید در طول روز نورافشانی کنی و در هنگام شب،غروب کنی و در صبح روز بعد طلوع کنی. در این صورت مردم فرق بین شب و روز را خواهند فهمید .آنها کارشان را هنگامی که هوا تاریک شود،تعطیل خواهند کرد و مقداری استراحت خواهند نمود.خورشید با علاقه،قبول کرد.
وقتی که شب شد،خورشید کاملا غروب کرد .بلافاصله همه جا تاریک شد.همه مردم از اینکه یهو همه جا تاریک شد،ترسیدند.آنها دچار وحشت شدند و به این طرف و آن طرف دویدند. بعضی ها بهم خوردند و افتادند،بعضی بخاطر افتادن در گودالها آسیب دیدند.مردم نمی دانستند که با چنین وضعیتی چکار کنند.
عاقبت بزرگان و آدم های فهمیده تر،متوجه شدند که نباید در تاریکی کاری بکنند،در نتیجه آنها به دیگران گفتند : " لطفا بخوابید و اندکی استراحت کنید، و وقتی که هوا روشن شود،مجددا کار خواهید کرد."
صبح روز بعد که خورشید بالا آمد،همه بیدار شدند و شروع بکار کردن نمودند.از آن موقع،شب آمد تا مردم استراحت کنند.
از آن به بعد،چون مردم خوب استراحت می کردند، با شادی و آسایش بیشتری زندگی می کردند .
اما یک مشکل هنوز وجود داشت.بعد از غروب خورشید، همه جا کاملا تاریک می شد و مردم هیچ چیزی را نمی توانستند ببینند.مردم اغلب به درختان برخورد می کردند و به خودشان آسیب وارد می کردند،زیرا به صخره ها برخورد می کردند و بداخل گودالها می افتادند.آنها چون چیزی را نمی دیدند،آنها را می شکستند.
بعد از چند روز،خالق مجددا به ملاقات آدم ها آمد و از آنها پرسید: " آیا حالا خوشحال هستید؟"
مردم پاسخ دادند: " بله ما خوشحال هستیم.ما شبها می خوابیم و تر و تازه و آماده بکار،در صبح ها از خواب بلند می شویم.اما یک مشکلی هنوز هست.ما چیزی را در تاریکی نمی بینیم و آسیب می بینیم و خیلی از وسایل مان را می شکنیم. آیا می توانیم اقلا خورشید را در بعضی مواقع داشته باشیم."
خالق چندی فکر کرد و پاسخ داد: " نه،نگران نباشید.من چیز دیگری را به شما خواهم داد.چیزی که آرامش بخش تر باشد و نور کمتری از خورشید داشته باشد.شما خواهید توانست ببینید و براحتی هم بخوابید."
سپس او ماه را خلق کرد. مردم بشدت خوشحال بودند و چون می توانستند در شب هم، ببینند،آسیب نمی دیدند.آنها درزیر نور ماه،در آرامش می خوابیدند و وقتی که در صبح روز بعد خورشید بالا می آمد از خواب بلند می شدند.
و این چنین بود که ماه بوجود آمد.